قوچلغتنامه دهخداقوچ . (ترکی ، اِ) گوسفند شاخ دار جنگی را گویند. (آنندراج ) (برهان ). میش شاخ دار نر. (فرهنگ نظام ). قچ . کبش (معرب آن ). (حاشیه ٔ برهان چ معین ). قچقار.گوسفند ن
قوچگویش خلخالاَسکِستانی: quč دِروی: quč شالی: quč کَجَلی: quč کَرنَقی: quč کَرینی: qočč کُلوری: quč گیلَوانی: quč لِردی: qučč
قوچگویش کرمانشاهکلهری: qu:č گورانی: qu:č سنجابی: qu:č کولیایی: qu:č زنگنهای: qu:č جلالوندی: qu:č زولهای: qu:č کاکاوندی: qu:č هوزمانوندی: qu:č
غوچلغتنامه دهخداغوچ . (ترکی ، اِ) گوسفند شاخدار جنگی . (برهان قاطع) (آنندراج ) . گوسفند شاخدار. (آنندراج ) (انجمن آرا). میش نر شاخدار جنگی . لفظ ترکی است . (غیاث اللغات ). قوچ
قوچ کندیلغتنامه دهخداقوچ کندی . [ ک َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان آجرلوبخش مرکزی شهرستان مراغه ، سکنه ٔ آن 22 تن . آب آن از چشمه و محصول آن غلات ، نخود و بزرک . شغل اهالی زراعت و گله
قوچ آبادلغتنامه دهخداقوچ آباد. [ ق ُ ] (اِخ ) دهی است از دهستان ده تازیان بخش مشیز شهرستان سیرجان ، سکنه ٔ آن 50 تن . آب آن از رودخانه . محصول آن غلات و حبوب . شغل اهالی آنجا زراعت
قوچ آبادلغتنامه دهخداقوچ آباد. [ ق ُ ] (اِخ ) دهی است از دهستان رودبار بخش کهنوج شهرستان جیرفت ، سکنه ٔ آن 300 تن . آب آن از قنات . محصول آن خرما و غلات . شغل اهالی آنجا زراعت است .
قوچ کندیلغتنامه دهخداقوچ کندی . [ ک َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان آجرلوبخش مرکزی شهرستان مراغه ، سکنه ٔ آن 22 تن . آب آن از چشمه و محصول آن غلات ، نخود و بزرک . شغل اهالی زراعت و گله
قوچ آبادلغتنامه دهخداقوچ آباد. [ ق ُ ] (اِخ ) دهی است از دهستان ده تازیان بخش مشیز شهرستان سیرجان ، سکنه ٔ آن 50 تن . آب آن از رودخانه . محصول آن غلات و حبوب . شغل اهالی آنجا زراعت
قوچ آبادلغتنامه دهخداقوچ آباد. [ ق ُ ] (اِخ ) دهی است از دهستان رودبار بخش کهنوج شهرستان جیرفت ، سکنه ٔ آن 300 تن . آب آن از قنات . محصول آن خرما و غلات . شغل اهالی آنجا زراعت است .