قوهستانلغتنامه دهخداقوهستان . [ هََ ] (اِخ ) شهری است به کرمان نزدیک جیرفت ، و ثوب قوهی منسوب است از این جهت که در آنجا بافته میشود. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
قهستانلغتنامه دهخداقهستان . [ ق ُ هََ ] (اِخ ) موضعی در قم ، بدین نام اشتهار دارد. (حاشیه ٔ برهان چ معین از جغرافیای سیاسی کیهان ).
قهستانلغتنامه دهخداقهستان . [ ق ُ هََ ] (اِخ ) ولایتی است در خراسان . (برهان ). این ولایت در جنوب خراسان واقع و شامل قائن ، تون ، گناباد و طبس العناب و کهستان و طبس التمر و طریثیث
قهستانلغتنامه دهخداقهستان . [ ق ُ هََ ] (معرب ، اِ) معرب کهستان مخفف کوهستان است . (برهان ) (آنندراج ).
قهستانلغتنامه دهخداقهستان . [ ق ُهََ ] (اِخ ) نام یکی از دهستانهای بخش مرکزی سیرجان . محصول عمده ٔ آن غلات ، پنبه و شغل سکنه ٔ آن مکاری گری ، زراعت و پیشه وری است . این ده از 17 آ
امان قهستانیلغتنامه دهخداامان قهستانی . [ اَ ن ِ ق ُ هَِ ] (اِخ ) (ملا امان اﷲ) از شاعران قرن نهم هجری ومردی پرهیزکار و صاحب طبع لطیف بود. در یکی از دیههای اطراف نطنز متولد شد و ساکن هر
جباللغتنامه دهخداجبال . [ ج ِ ] (اِخ ) قوهستان . مؤلف معجم البلدان آرد: جائی که به این نام شهرت دارد ناحیه ای است که از یکجانب بنواحی هرات پیوسته و از آنجا امتداد یافته تا بنها
قوهیفرهنگ انتشارات معین(ص نسب .) = قهستان . قوهستان . کوهستان : 1 - منسوب به قهستان . 2 - نوعی از قماش و جامه که به احتمال قوی از پنبه ساخته می شده و ظاهراً باید از کرباس لطیف مشبک با
قوهیلغتنامه دهخداقوهی . [ ] (ص نسبی ) منسوب است به قوهستان و آن شهری است نزدیک کرمان . (منتهی الارب ). || نسبت است به قوهستان معرب کوهستان . (المعرب جوالیقی ص 264). || ثوب قوهی
اسبیذرستاقلغتنامه دهخدااسبیذرستاق . [ اِ رُ ] (اِخ ) (بمعنی روستای سفید) ناحیه ای از اعمال قوهستان ازناحیه ٔ فهلو و در آن قریه ها و روستاهاست و مراد از فهلو به زعم حمزه نواحی اصفهانست
قوهیةلغتنامه دهخداقوهیة. [ هی ی َ ] (ص نسبی ) مؤنث قوهی . نسبت است به قوهستان معرب کوهستان . (المعرب جوالیقی ص 264). رجوع به قوهی شود.