قوفلغتنامه دهخداقوف . (ع اِ) قوف الاذن ؛ بالای گوش یا حلقه ٔ جای سوراخ گوش . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || قوف الرقبة و قوفتها و قافها، الشعر السائر فی نقرتها. (اقرب الم
قوفلغتنامه دهخداقوف . [ ق َ ] (ع مص ) پیروی کردن و در پی کسی رفتن . (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (آنندراج ): قاف اثره یقوفه قوفاً؛ تبعه . (اقرب الموارد).
قوفیللغتنامه دهخداقوفیل . (اِخ ) دهی است به نابلس . (منتهی الارب ). قریه ای است از توابع نابلس که به قریةالقضاة معروف است . (از معجم البلدان ).
قوفالغتنامه دهخداقوفا. (اِخ ) بیت قوفا دهی است از دمشق . برخی از محدثان بدان منسوبند. رجوع به معجم البلدان شود.
قوفیللغتنامه دهخداقوفیل . (اِخ ) دهی است به نابلس . (منتهی الارب ). قریه ای است از توابع نابلس که به قریةالقضاة معروف است . (از معجم البلدان ).
قوفالغتنامه دهخداقوفا. (اِخ ) بیت قوفا دهی است از دمشق . برخی از محدثان بدان منسوبند. رجوع به معجم البلدان شود.