قوةلغتنامه دهخداقوة. [ ق ُوْ وَ ] (ع مص ) قوت . قوه . توانا گردیدن . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || (اِ) (اصطلاح ریاضی ) در اصطلاح ریاضی ، توان : دو به قوه ٔ پنج ، به توا
قوةدیکشنری عربی به فارسینيرو , زور , تحميل , مجبور کردن , قدرت , توان , برق , قوت , قوه , توانايي , دوام , استحکام
قوهفرهنگ انتشارات معین(قُ وِّ) [ ع . قوة ] (ا ِ .) 1 - نیرو، انرژی ، قدرت . 2 - آمادگی ذهنی ، استعداد. 3 - هر کدام از توانایی های ذهنی یا جسمی انسان . 4 - از نظر سیاسی هر یک از سه ن
قوهفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. (نظامی) [مجاز] = قوا۲. استعداد.۳. (برق) باتری.۴. (ریاضی) توان. قوۀ دراکه: قوۀ دریابنده و درککننده؛ فهم و شعور. قوۀ غاذیه: (طب قدیم) قوهای که غذا را تحلیل ب