قوامدیکشنری عربی به فارسیقد , قامت , رفعت , مقام , قدر وقيمت , ارتفاع طبيعي بدن حيوان , بافندگي , شالوده , بافته , پارچه منسوج , بافت , تاروپود , داراي بافت ويژه اي نمودن
قواملغتنامه دهخداقوام . [ ق ُ ] (ع اِ) بیماریی است در پای گوسفند. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (آنندراج ).
غواملغتنامه دهخداغوام . [ غ َ وام م ] (ع اِ) موهای سرکه پیشانی و قفا را فروگیرند. (غیاث اللغات ) (آنندراج ). قیاساً میتوان آن را جمع غامّة دانست ، ولی معنی مذکور صحیح به نظر نمی
قوام آبادلغتنامه دهخداقوام آباد. [ ق َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان طارم بخش سعادت آباد شهرستان بندرعباس ، سکنه ٔ آن 80 تن . آب آن از قنات . محصول آن خرما و شغل اهالی آنجا زراعت است .ر
قوام آباد بالالغتنامه دهخداقوام آباد بالا. [ ق َ دِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان کربال بخش زرقان شهرستان شیراز، سکنه ٔ آن 135 تن . آب آن از رود کر. محصول آن غلات و برنج و شغل اهالی زراعت اس