قحزلغتنامه دهخداقحز. [ق َ ] (ع مص ) برجستن و بی آرامی کردن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). گویند: قحز قحزاً؛ برجست و بی آرامی کرد. (منتهی الارب ). || زدن . (منتهی الارب ) (آنندراج
قهزلغتنامه دهخداقهز. [ ق َ ](ع اِ) جامه ٔ پشمی سرخ مانند مرغزی و گاهی ابریشم راهم در آن خلط کنند. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). و گویند آن خود ابریشم است و گویند
ribدیکشنری انگلیسی به فارسیدنده، گوشت دنده، ضلع، تکه گوشت دندهدار، هر چیز شبیه دنده، نهر کندن، دنده دار کردن، پشت بند زدن، مرز گذاشتن، شیار دار کردن