قندلغتنامه دهخداقند. [ ق َ ] (معرب ، اِ) کند که شکر باشد. قنده مثل آن و این معرب است . (منتهی الارب ). عسل نیشکر چون سفت و منجمد گردد. (اقرب الموارد). معرب کند از اصل هندی است
قندلغتنامه دهخداقند. [ ق ُ ] (معرب ، اِ) خایه . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). قندان به معنی خصیان . (اقرب الموارد). رجوع به گُند شود.- ابوالقندین ؛ کنیه ٔ اصمعی است که دارای
کاراميلدیکشنری عربی به فارسیقند سوخته , يکجور شيريني مرکب از قند وشيره وميوه , تافي , رنگ زرد , مايل به قرمز