قندرهلغتنامه دهخداقندره . [ ق ُ دِ رَ ] (اِ) ارسی . کفش که ساق آن کوتاه تر از نیم چکمه است . ظاهراً ترکی است .- قندره دوز ؛ کفاش .- قندره دوزی ؛ شغل قندره دوز.- || دکان قندره دو
قَدْرِهِفرهنگ واژگان قرآنمنزلتش (کلمه قدر به معناي منزلت است ، و اگر شب نزول قرآن را شب قدر خوانده به خاطر اهتمامي بوده که به مقام و منزلت آن شب داشته ، و يا عنايتي که به عبادت متعبدين
چیلغتنامه دهخداچی . (ترکی ، پسوند) در ترکی پسوند نسبت شغلی است و دارنده و متصدی معنی میدهد چون در آخر کلمه درآید به معنی «گر» و «کار» فارسی باشد و گویا همان است که ما در گوانج
دوزلغتنامه دهخدادوز. (ماده ٔ مضارع دوختن ) این کلمه ماده ٔ مضارع دوزیدن و دوختن است و از ترکیب عطفی آن با ماده ٔ ماضی (دوخت و دوز) حاصل مصدر یا اسم مرکب حاصل شود و در ترکیب با
قادرةلغتنامه دهخداقادرة. [دِ رَ ] (ع ص ) تأنیث قادر. رجوع به قادر شود. || لیلة قادرة؛ شب نرم و آسان سیر. (ناظم الاطباء): بین ارضک و ارض فلان لیلة قادرة. (منتهی الارب ).
قدرةلغتنامه دهخداقدرة. [ ق َ دَ رَ ] (ع اِ) شیشه ٔ خرد. (منتهی الارب ) (آنندراج ). || و گویند: کم قَدَرَة نخلک ؛ یعنی چه مقدار خرمابنان است . و گویند: غرس علی القدرة و هی ان یغر
قدرةلغتنامه دهخداقدرة. [ ق ُ رَ ] (ع مص ) قدرت . توانستن . (منتهی الارب ). || (اِمص ) توانائی . (آنندراج ). || قدرت در اصطلاح علم کلام تمام ارباب ملل مختلف متفقند در آنکه حق تعا