قندرلغتنامه دهخداقندر. [ ق ُدُ ] (معرب ، اِ) سگ آبی و این کلمه ٔ عربی نیست و دخیل است . (اقرب الموارد). رجوع به قندس و قندز شود.
غندرلغتنامه دهخداغندر. [ غ ُ دَ ] (ع ص ) جوان فربه و درشت و نازپرورده ، غلام سمین غلیظ ناعم . غُندُر. غَمَیذَر. (از تاج العروس ) (از اقرب الموارد). || الحاح کننده در سؤال ، چنا
غندرلغتنامه دهخداغندر. [ غ ُ دُ ] (اِخ ) محمدبن جعفر بصری . ملقب به غندر و مکنی به ابوعبداﷲ. وی را بدان سبب غندر گفتند که در مجلس ابن جریج بسیار پرسید، و ابن جریج گفت : ماترید ی
غندرلغتنامه دهخداغندر.[ غ ُ دُ ] (ع ص ) نوجوان فربه سطبر نازپرور و خوشتر عیش . (منتهی الارب ). جوان فربه و درشت و نازپرورده . (از اقرب الموارد). غُندَر. رجوع به همین کلمه شود.
قِندِرگویش دزفولینوعی گونه از نژاد پرستو که در دزفول یافت می شود. به آن باد خورک نیز گفته اند. بعضی می گویند همان ابا بیل است.
قِندِرواژهنامه آزادنوع و گونه ای از پرستو که جسه آن از گنجشک کوچکتر است و معروف است که باد می خورد در شهر دزفول دیده می شود . در ساختمان های کهن و قدیمی سوراخ هایی برایشن می گذاشت
قِندِرواژهنامه آزادنوع و گونه ای از پرستو که جسه آن از گنجشک کوچکتر است و معروف است که باد می خورد در شهر دزفول دیده می شود . در ساختمان های کهن و قدیمی سوراخ هایی برایشن می گذاشت
قندرانلغتنامه دهخداقندران . [ ] (اِ) قندرون . بعجمی و ترکی و اصفهانی علک البطم است و گفته اند اسم عجمی صعتر است . (فهرست مخزن الادویة). رجوع به قندرون و تحفه ٔ حکیم مؤمن شود.
قندرقالولغتنامه دهخداقندرقالو. [ ق ِ دِ ] (اِخ ) دهی جزو دهستان کاغذکنان شهرستان هروآباد، واقع در 27 هزارگزی جنوب خاوری آفکند و 2800 گزی شوسه ٔ میانه به زنجان . موقع جغرافیایی آن کو