قنداقهلغتنامه دهخداقنداقه . [ ق ُ ق َ ] (ترکی ، اِ) پارچه ای است که طفل نوازد را بواسطه ٔ آن پوشانند تا بدن نازک و لطیف او را محافظت نماید و در مشرق زمین اکنون هم معمول است . (قام
قندأوهلغتنامه دهخداقندأوه . [ ق ِ دَءْ وَ ] (ع ص ) بداخلاق و بدغذا. || سبک و خفیف . || ناقه ٔ قِنْدَاءْوَة؛ بمعنی سریعه و جریئه . || رجل قندأوه و سندأوه ؛ بمعنی خفیف . || قدوم
اشتکلغتنامه دهخدااشتک . [ اِ ت َ ] (اِ) جامه ای را گویند که طفلان و کودکان نوزاییده را در آن پیچند. (برهان ) (جهانگیری ) (فرهنگ نظام ). قُنداق . قُنداقه . قِماط.
فطروسواژهنامه آزادنام فرشته یا ملکی است که به علت کوتاهی درانجام وظیفه خداوند بالهای اورا شکست ودر جزیره ای دور افتاده ساکنش نمود اما بعد از تولد امام حسین وبه کمک جبرئیل پیکر خو
قنداقفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. (نظامی) قسمت ته تفنگ که از چوب ساخته میشود.۲. پارچهای که کودک شیرخوار را در آن میبندند؛ قنداقه.
قماطلغتنامه دهخداقماط. [ ق ِ ] (ع اِ) رسن که قوائم گوسفند به وی بندند. (منتهی الارب ). رسن که دست و پای گوسفند را بدان بندند برای سر بریدن . (اقرب الموارد). || دست بند. (منتهی ا
سبدفرهنگ فارسی طیفیمقوله: فضای عام زنبیل، ساک، کیسه▲ طبق، خوانچه، تبگ، سینی، شانه گهواره، ننو، قنداق، قنداقه، تخت نوزاد، تختخواب بچه سبدحصیری، حصیر، سبد لباس سبد دستهدار، ساک، کی