قنداقلغتنامه دهخداقنداق . [ ق ُ ] (ترکی ، اِ) چوبی باشد یا نال به تفنگ وصل کنند و مثل دسته بود برای تفنگ و بدین معنی غالباًمعرب کنده است . (آنندراج ). چوبی را گویند که بطریق ناوچ
قنداقفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. (نظامی) قسمت ته تفنگ که از چوب ساخته میشود.۲. پارچهای که کودک شیرخوار را در آن میبندند؛ قنداقه.
قنداغلغتنامه دهخداقنداغ . [ ق َ ] (اِ مرکب ) مخفف قند داغ است و آن آبجوش است که قند یا نبات را در آن حل کنند. (یادداشت مؤلف ).
قنداق کردنلغتنامه دهخداقنداق کردن . [ ق ُ ک َ دَ ] (مص مرکب ) بستن شیرخواره را در قنداق . || بستن حوله ٔ یک پارچه ٔ تر پیرامون سینه و پهلو و پشت مبتلای به ذات الریه و ذات الجنب . (یاد