قنبریلغتنامه دهخداقنبری . [ قَم ْ ب َ ] (اِخ ) عباس بن حسن بن خشیش مکنی به ابوالفضل . از فرزندان قنبر مولی علی بن ابیطالب و از راویان است . وی از حاجب بن سلیمان منجی روایت کند و
قنبریلغتنامه دهخداقنبری . [ قَم ْ ب َ ] (اِخ ) (مولانا...) از نیشابور بوده ، جوهر نظمش مقبول و او در نظم چالاک و عامی بود و ابیاتش خالی از چاشنی نبود. در مدح امیر میرزا این مطلع
قنبریلغتنامه دهخداقنبری . [ قَم ْ ب َ ] (اِخ ) ابوعبداﷲبن محمدبن روح بن عمران مصری مولی بنی قنبر. حدیث او منکر است . وی درذی حجه ٔ سال 245 هَ . ق . درگذشت . (از لباب الانساب ).
قنبریلغتنامه دهخداقنبری . [ قَم ْ ب َ ] (اِخ ) تیره ای از ایل طیبی از شعبه ٔ لیراوی از ایلات کوه کیلویه ٔ فارس . (جغرافیای سیاسی کیهان ).
قنبری بصریلغتنامه دهخداقنبری بصری . [ قَم ْ ب َ ری ی ِ ب َ ] (اِخ ) احمدبن بشر. از راویان است . وی از بشربن هلال صداف روایت کند و از او فرزندش بشربن احمد روایت دارد. (منتهی الارب ) (ا
ساختمان قنبریلغتنامه دهخداساختمان قنبری . [ قَم ب َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان فسارود بخش داراب شهرستان فسا،واقع در 21 هزارگزی باختر داراب و 8 هزارگزی راه شوسه ٔ داراب به فسا. جلگه ای و
علی قنبریلغتنامه دهخداعلی قنبری . [ ع َ قَم ْ ب َ ] (اِخ ) تیره ای است از ایل «باصری » که آن از ایلات خمسه ٔ فارس است . (از جغرافیای سیاسی کیهان ص 87).
قنبری بصریلغتنامه دهخداقنبری بصری . [ قَم ْ ب َ ری ی ِ ب َ ] (اِخ ) احمدبن بشر. از راویان است . وی از بشربن هلال صداف روایت کند و از او فرزندش بشربن احمد روایت دارد. (منتهی الارب ) (ا
ساختمان قنبریلغتنامه دهخداساختمان قنبری . [ قَم ب َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان فسارود بخش داراب شهرستان فسا،واقع در 21 هزارگزی باختر داراب و 8 هزارگزی راه شوسه ٔ داراب به فسا. جلگه ای و
علی قنبریلغتنامه دهخداعلی قنبری . [ ع َ قَم ْ ب َ ] (اِخ ) تیره ای است از ایل «باصری » که آن از ایلات خمسه ٔ فارس است . (از جغرافیای سیاسی کیهان ص 87).
احمدلغتنامه دهخدااحمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) قنبری بن بشر. محدثی از اولاد قنبر مولی علی علیه السلام است .