قمیلغتنامه دهخداقمی . [ ق ُ ] (اِخ ) محمد (آیت اﷲ حاج میرزا محمد فیض ). از علماء و مراجع بزرگ امامیه ٔ عصر اخیر. رجوع به فیض در همین لغت نامه و رجوع به انجم فروزان در تاریخ قم
قمیلغتنامه دهخداقمی . [ ق ُ ] (اِخ ) محمد (حاج میرزا...) معروف به ارباب . از علمای امامیه عصر اخیر است . در جوانی برای تحصیلات دینی به عراق شد و به درس حاج میرزا حسن شیرازی و ح
قمیلغتنامه دهخداقمی . [ ق ُ ] (اِخ ) محمدبن حسین مکنی به ابوجعفر نویسنده و شاعری است که در نیشابور اقامت گزید. اشعاری به عربی دارد. رجوع به نخبةالدهر ج 4 ص 293 شود.
قمیلغتنامه دهخداقمی . [ ق ُ ] (اِخ ) محمدعلی بن محمد جعفر قمی حائری صفایی . از علمای بزرگ عصر حاضر. مقدمات و سطوح فقه و اصول را در قم و طهران فرا گرفت ، سپس به نجف به درس آخوند
غمیلغتنامه دهخداغمی . [ غ ُم ْ ما ] (ع اِ) بلا و سختی . (منتهی الارب ). داهیة. (اقرب الموارد). || کار دشوار بی راه روی . (منتهی الارب ).کار سختی که بدان راه نیابند. (از اقرب ال
غمیلغتنامه دهخداغمی . [ غ َ ] (اِخ ) شاعر عثمانی در قرن دهم هجری ، ونام وی محمود است . رجوع به قاموس الاعلام ترکی شود.
غمیلغتنامه دهخداغمی . [ غ َ ] (ص نسبی ) غمناک . (آنندراج ). غمگین . غم دار. غمین . اندوهناک . اندوهگین : رسیدند یاران لشکر بدوی غمی یافتندش پر از آب روی . فردوسی .همی گفت کاینم
غمیلغتنامه دهخداغمی . [ غ َ مَن ْ / غ َ ما ] (ع ص ) بیهوش . (منتهی الارب ) (مهذب الاسماء). یقال : ترکت فلاناً غمی ؛ ای مغشیاً علیه ، و ترکتها و ترکتهم و ترکته غمی کذلک ، و ان ش
قمی آبادلغتنامه دهخداقمی آباد.[ ق ُ ] (اِخ ) دهی است جزء دهستان غار بخش ری شهرستان تهران ، واقع در 12هزارگزی جنوب خاوری شهر ری و کنار راه آهن و یک هزارگزی راه شوسه ٔ ورامین . موقع ج
قمی کلالغتنامه دهخداقمی کلا. [ ق ُ ک َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان مشهد گنج افروز بخش مرکزی شهرستان بابل ، واقع در 11000گزی جنوب بابل ، موقع جغرافیایی آن دشت و هوای آن معتدل مرطوب م
قمی آبادلغتنامه دهخداقمی آباد.[ ق ُ ] (اِخ ) دهی است جزء دهستان غار بخش ری شهرستان تهران ، واقع در 12هزارگزی جنوب خاوری شهر ری و کنار راه آهن و یک هزارگزی راه شوسه ٔ ورامین . موقع ج
قمی کلالغتنامه دهخداقمی کلا. [ ق ُ ک َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان مشهد گنج افروز بخش مرکزی شهرستان بابل ، واقع در 11000گزی جنوب بابل ، موقع جغرافیایی آن دشت و هوای آن معتدل مرطوب م
قمیانلغتنامه دهخداقمیان . [ ق ُم ْ می یا ] (اِخ ) تثنیه ٔ قمی . و در اصطلاح محقق فیض در کتاب وافی عبارتند از احمدبن ادریس و محمدبن ابی الصهبان . (ریحانة الادب ).
قمیرلغتنامه دهخداقمیر. [ ق ُ م َ ] (اِخ ) ابن مالک بن سواد از انصار است و فرزندان وی به بنوقمیر و قمیری نامیده میشوند. (از اللباب ).