قماءةلغتنامه دهخداقماءة. [ ق ُ ءَ ] (ع اِ) جای فراخی و ارزانی . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). رجوع به قَمْاءَة شود. || (مص ) خوار و حقیر شدن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).
قماءةلغتنامه دهخداقماءة. [ ق َ ءَ ] (ع مص ) فربه شدن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). رجوع به قُموء و قَماء شود.
قماءةلغتنامه دهخداقماءة. [ ق َ ءَ ] (ع اِ) جائی که بر آن آفتاب نرسد. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). گویند جائی که در زمستان آفتاب بدان نتابد. (از اقرب الموارد). || جای فراخی و ار
قباءةلغتنامه دهخداقباءة. [ ق َ ءَ ] (ع اِ) قبائة. گیاهی که ستور آن را چرد. (ناظم الاطباء). گیاهی است که شتران آن را میخورند و به فارسی گیاه چرای شتران نامند. (تحفه ٔ حکیم مؤمن )
قراءةلغتنامه دهخداقراءة. [ ق َ رَ ءَ ] (ع ص ، اِ) ج ِ قاری ٔ. خوانندگان . قُرّاء . قارئون . رجوع به قاری شود.
قراءةلغتنامه دهخداقراءة. [ ق ِ ءَ ] (ع اِ) مرگامرگی . گویند: ذهبت قراءة البلاد، و مردم حجاز گویند: قِرة البلادبدون همزه بدین معنی که اگر پس از آن کسی بیمار گردداز وبای شهر و مرضه
قضاءةلغتنامه دهخداقضاءة. [ ق ُءَ ] (ع اِ) عیب و فساد. || عار و ننگ . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). رجوع به قَضْاءة شود.
قماءلغتنامه دهخداقماء. [ ق َم ْءْ ] (ع مص ) خوار شدن و حقیر گردیدن . (منتهی الارب ). رجوع به قَمْاءَة و قَماءَة شود.
جالغتنامه دهخداجا. (اِ) معروف است که مکان و مقام باشد. (برهان ). محل . مَعان . مستقر. موضع: عَثار؛ جای هلاک و بدی . خُنُس ؛ جای آهوان . وَأطَه ؛ جای ژرف از آب و جای بلند و مر
قباءةلغتنامه دهخداقباءة. [ ق َ ءَ ] (ع اِ) قبائة. گیاهی که ستور آن را چرد. (ناظم الاطباء). گیاهی است که شتران آن را میخورند و به فارسی گیاه چرای شتران نامند. (تحفه ٔ حکیم مؤمن )