قلمدانیلغتنامه دهخداقلمدانی . [ ق َ ل َ ] (ص نسبی ) نسبت است به قلمدان . || اطاق قلمدانی ، اطاقی دراز که یک سر طول آن یا دو سر آن شکل هلالی دارد. اطاقی که انتهای آن قوسی است . (یاد
قمدانیةلغتنامه دهخداقمدانیة. [ ق ُ م ُدْ دا نی ی َ] (ع ص ) درازگردن یا درازگردن سطبر یا دراز مطلقاً.(اقرب الموارد) (منتهی الارب ). رجوع به قُمُد شود.
قلمدانلغتنامه دهخداقلمدان . [ ق َ ل َ ] (اِ مرکب ) جای قلم . تپنگویی که در آن ابزارهای نبشتن مانند قلم و چاقو ومقراض و قطزن میگذارند. (ناظم الاطباء) : لب خاموش تصویر قلمدان فاش می
قلمدانفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهقوطی کوچک درازی از جنس مقوا، چوب، پلاستیک، یا فلز که در آن ابزار نوشتن را میگذارند.
برسمدانلغتنامه دهخدابرسمدان . [ ب َ س َ ] (اِ مرکب ) ظرفی است مدور و دراز مانند قلمدانی که اندکی از برسم که چیده اند بلندتر باشد و برسم را درون آن نهند. (برهان ) (آنندراج ). دو هلا
دانیلغتنامه دهخدادانی . (پسوند) دان . (در تداول عوام ) محل . جا. چون چیزی را از چوب وفلز و شیشه و بلور کنند و قابل حمل و نقل باشد بیشتر با «دان » از آن تعبیر کنند. نمکدان . قندد
قمدانیةلغتنامه دهخداقمدانیة. [ ق ُ م ُدْ دا نی ی َ] (ع ص ) درازگردن یا درازگردن سطبر یا دراز مطلقاً.(اقرب الموارد) (منتهی الارب ). رجوع به قُمُد شود.
قلمدانلغتنامه دهخداقلمدان . [ ق َ ل َ ] (اِ مرکب ) جای قلم . تپنگویی که در آن ابزارهای نبشتن مانند قلم و چاقو ومقراض و قطزن میگذارند. (ناظم الاطباء) : لب خاموش تصویر قلمدان فاش می
آمیز قلمدونفرهنگ انتشارات معین(قَ لَ)(اِمر.) کوتاه شدة آقامیرزا قلمدان . 1 - لقبی ریشخندآمیز که به کاتبان و منشیان دورة قاجاریه می داده اند. 2 - کسی که از طریق قلم زندگی می کند، میرزا بنویس