قلفتیلغتنامه دهخداقلفتی . [ ق ِ ل ِ ] (ص ، ق ) رجوع به غِلِفْتی شود.- پوست را قلفتی از بدن کندن ؛ یک تکه بدون آنکه پاره و سوراخ شود.- قلفتی زدن ؛ در تداول ، به فریب چیز بدی را
غلفتیلغتنامه دهخداغلفتی . [ غ ِ ل ِ ] (ص ، ق ) در تداول عامه گاه به معنی الکی و قلابی و کار ناچیز بی اساس باشد و گاه یکجا و یکباره معنی دهد چنانکه گویند: پوست سرش راغلفتی بیرون ب
غلفتیفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. کامل.۲. (قید) بهطور یکپارچه و کامل: پوستش را غلفتی کند. غلفتی کردن: [عامیانه] اطراف رویه و آستر لحاف یا تشک یا جامه را وارونه به هم دوختن که چون برگردانند
قطفتیلغتنامه دهخداقطفتی . [ ق َ طُ تی ی ] (اِخ ) احمدبن محمدبن احمدبن یعقوب بن قفرجل وزان ، مکنی به ابوالحسین . از محدثان است . وی از جد مادری خود ابوبکربن قفرجل و ابوحفص بن شاهی
قطفتیلغتنامه دهخداقطفتی . [ ق َ طُ تی ی ] (ص نسبی ) نسبت است به قطفتا. (معجم البلدان ). رجوع به قطفتا شود.
قطفتیلغتنامه دهخداقطفتی . [ ق َ طُ تی ی ] (اِخ ) احمدبن محمدبن احمدبن یعقوب بن قفرجل وزان ، مکنی به ابوالحسین . از محدثان است . وی از جد مادری خود ابوبکربن قفرجل و ابوحفص بن شاهی
قطفتیلغتنامه دهخداقطفتی . [ ق َ طُ تی ی ] (ص نسبی ) نسبت است به قطفتا. (معجم البلدان ). رجوع به قطفتا شود.
قلتینلغتنامه دهخداقلتین . [ ق َ ت َ ] (اِخ ) (دارةالَ ...) موضعی است . (منتهی الارب ). رجوع به دارةالقلتین شود.
قلتینلغتنامه دهخداقلتین . [ ق َ ت َ ] (اِخ ) دهی است از یمامه که در ایام قتل مسیلمه ٔ کذاب در صلح خالدبن ولید درنیامد. این ده مشتمل بر دو نخلستان است از بنی یشکر، و اعشی درباره ٔ