قلجلغتنامه دهخداقلج . [ ق ُ ] (اِ) چهارپایی را گویند از اسب و استر و خر الاغ که هر دو پایش از یکدیگر جدا و دور باشد و مهره های زانویش نزدیک و به هم پیوسته چنانکه به هنگام راه ر
قلجفرهنگ انتشارات معین(قُ) (اِ.) چهارپایی (اسب ، استر، خر) که دو پایش از هم جدا و دور باشد و مهره های زانوهایش نزدیک و به هم پیوسته ، چنان که هنگام راه رفتن برهم ساید.
غلجلغتنامه دهخداغلج . [ غ َ ] (اِ) گره دوتا باشد که آسان نگشایند. (فرهنگ اسدی ) . گره به علقه باشد. (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی چ اقبال ). گره غلچ . (حاشیه ٔ برهان قاطع) : ای آنکه عاشق
غلجلغتنامه دهخداغلج . [ غ َ ] (ع مص ) غلج فرس ؛ هموار و یکسان رفتن اسب . (منتهی الارب ):غلج الفرس غلجاً؛ جری جریاً بلااختلاط فهو مغلج بالکسر. (از اقرب الموارد). در تداول مردم گ
غلجلغتنامه دهخداغلج . [ غ ُ ل ُ ] (ع اِ) جوانی نیکو. (منتهی الارب ) (آنندراج ). الشباب الحسن . (اقرب الموارد).
غلجفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهگره؛ گره محکم؛ گرهی که بهآسانی گشوده نشود: ◻︎ ای آنکه عاشقی بهغماندر غمی شده / دامن بیا به دامن من غلج برفکن (معروفی: شاعران بیدیوان: ۱۴۳).
قلج ارسلانلغتنامه دهخداقلج ارسلان . [ ق ِ ل ِ اَ س َ ] (اِخ ) ابن مسعودبن قلج ارسلان بن سلیمان بن قتلمش بن سلجوقی (559-588 هَ . ق .). حکمران بلاد قونیه و توابع و اقصرا و سیواس و ملطیه
قلج کندیلغتنامه دهخداقلج کندی . [ ] (اِخ ) دهی است جزء دهستان خرقان ساوه ٔ بخش مرکزی شهرستان ساوه واقع در 22 هزارگزی شمال ساوه و 15 هزارگزی راه عمومی . این ده در جلگه واقع شده و هوا
قلجینلغتنامه دهخداقلجین . [ ق َ ] (اِ) قالجون . قلچین . قلشین . جوراب بلند ابریشمی . ج ، قلاجین ، قلاشین . (دزی ج 2 ص 392).
قلج ارسلانلغتنامه دهخداقلج ارسلان . [ ق ِ ل ِ اَ س َ ] (اِخ ) ابن مسعودبن قلج ارسلان بن سلیمان بن قتلمش بن سلجوقی (559-588 هَ . ق .). حکمران بلاد قونیه و توابع و اقصرا و سیواس و ملطیه
قلج کندیلغتنامه دهخداقلج کندی . [ ] (اِخ ) دهی است جزء دهستان خرقان ساوه ٔ بخش مرکزی شهرستان ساوه واقع در 22 هزارگزی شمال ساوه و 15 هزارگزی راه عمومی . این ده در جلگه واقع شده و هوا
قلجینلغتنامه دهخداقلجین . [ ق َ ] (اِ) قالجون . قلچین . قلشین . جوراب بلند ابریشمی . ج ، قلاجین ، قلاشین . (دزی ج 2 ص 392).