قاسانلغتنامه دهخداقاسان . (اِخ ) قاشان . یاقوت گوید خازنی آرد: قاسان ناحیه ای است به اصفهان و منسوب بدان قاسانی است . (از معجم البلدان ). رجوع به تاج العروس و منتهی الارب (ق ش ن
قاسانلغتنامه دهخداقاسان . (اِخ ) معرب کاشان و مردم ، آن شهر آن راکاشان گویند. (معجم البلدان ). رجوع به کاشان شود.
قاسانلغتنامه دهخداقاسان . (اِخ ) نام شهری به ماوراءالنهر بدانسوی سیحون و آن را کاسان نیز گویند و این شهر یکی از محاسن گیتی بود و با استیلای ترک ویران گشت .
قسأنینةلغتنامه دهخداقسأنینة. [ ق ُ س َءْ ن َ ] (ع مص ) درشت گردیدن و خشک . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). گویند:اِقْسَأن َّ العود اقسئناناً و قسأنینة؛ یبس و اشتد. (از اقرب الموا
قعدانلغتنامه دهخداقعدان . [ ق ِ ] (ع ص ، اِ) ج ِ قَعود. (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). رجوع به قعود شود.
قعانبلغتنامه دهخداقعانب . [ ق ُ ن ِ ] (ع اِ) ج ِ قَعْنَب . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). درشت سخت . || (اِ) شیر بیشه . (آنندراج ).
قعسلغتنامه دهخداقعس . [ ق َ] (ع مص ) رفتن چون قعسان . گویند: قعس قعساً؛ مشی مشیة القعسان او تکلف مشیة القعسان . || عطف کردن و خمانیدن : قعس الشی ٔ؛ عطفه . (اقرب الموارد).
قسأنینةلغتنامه دهخداقسأنینة. [ ق ُ س َءْ ن َ ] (ع مص ) درشت گردیدن و خشک . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). گویند:اِقْسَأن َّ العود اقسئناناً و قسأنینة؛ یبس و اشتد. (از اقرب الموا
قعدانلغتنامه دهخداقعدان . [ ق ِ ] (ع ص ، اِ) ج ِ قَعود. (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). رجوع به قعود شود.