قعسلغتنامه دهخداقعس . [ ق َ ] (ع اِ)خاک بدبو. || (ص ) کسی که سینه ٔ بیرون آمده و پشت تورفته دارد. (اقرب الموارد) (منتهی الارب ).
قعسلغتنامه دهخداقعس . [ ق َ ع َ ] (ع مص )سینه بیرون آمدن . (منتهی الارب ). خروج صدر. (اقرب الموارد). || درآمدن پشت . (منتهی الارب ). دخول ظَهر. (اقرب الموارد). کلمه از اضداد اس
قعسلغتنامه دهخداقعس . [ ق َ ع ِ ] (ع ص ) برآمده سینه و درآمده پشت . (منتهی الارب ). آنکه پشت وی درشده بود و سینه بیرون آمده . (مهذب الاسماء).
قعسلغتنامه دهخداقعس . [ ق َ] (ع مص ) رفتن چون قعسان . گویند: قعس قعساً؛ مشی مشیة القعسان او تکلف مشیة القعسان . || عطف کردن و خمانیدن : قعس الشی ٔ؛ عطفه . (اقرب الموارد).
قعسلغتنامه دهخداقعس . [ ق ُ ] (ع ص ، اِ) ج ِ قعساء. رجوع به قعساء شود || ج ِ اقعس . || سنون قعس ؛ دندانهای ثابت به سبب درازی . (اقرب الموارد).
غاصفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. کسی که لقمه در گلویش گیر کند و نتواند نفس بکشد.۲. پر؛ انبوه.۳. مکانِ پر از مردم.۴. مرد مفلس.
قاسلغتنامه دهخداقاس . (ترکی ، اِ) ابرو. (آنندراج ) (برهان ). ابرو باشد در ترکی . (رشیدی از معین در حاشیه ٔ برهان ).
قاسلغتنامه دهخداقاس . (ع اِ) اندازه . (منتهی الارب ) (دهار) (مهذب الاسماء) (برهان ) (آنندراج ): قاس رمح ؛ ای قدر رمح . (مهذب الاسماء). || غوک را گویند که وزق باشد. (برهان ) (آن
قاصلغتنامه دهخداقاص . [ قاص ص ] (اِخ ) بغدادی عبدوس بن محمد. داستانگوی بغداد است . وی به مصر وارد شد و در آنجا به داستانگوئی و ذکر احادیث پرداخت و در جمادی الاولی سال 252 یا 25
قعساءلغتنامه دهخداقعساء. [ ق َ ] (ع ص ) مؤنث اقعس . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). || (قوس ...) کمانی است که سینه ٔ آن بیرون آمده و پشت آن تو رفته باشد. (اقرب الموارد). رجوع به
قعسبةلغتنامه دهخداقعسبة. [ ق َ س َ ب َ ] (ع مص ) شتاب دویدگی از ترس . (منتهی الارب ): قعسب الرجل ؛ عدی عدواً سریعاً بفزع . (اقرب الموارد). || بشتافتن . (منتهی الارب ).
قعساءلغتنامه دهخداقعساء. [ ق َ ] (ع ص ) مؤنث اقعس . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). || (قوس ...) کمانی است که سینه ٔ آن بیرون آمده و پشت آن تو رفته باشد. (اقرب الموارد). رجوع به
قعسبةلغتنامه دهخداقعسبة. [ ق َ س َ ب َ ] (ع مص ) شتاب دویدگی از ترس . (منتهی الارب ): قعسب الرجل ؛ عدی عدواً سریعاً بفزع . (اقرب الموارد). || بشتافتن . (منتهی الارب ).