قعلغتنامه دهخداقع. [ ق ُع ع ] (ع ص ) نیک تلخ : ماء قع؛ آب غلیظ نیک تلخ . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ).
قعلغتنامه دهخداقع. [ ق َع ع ] (ع مص ) دلیر گردیدن در سخن . گستاخانه با کسی سخن گفتن . (اقرب الموارد).
قعدلغتنامه دهخداقعد. [ ق َ ع َ ] (ع ص ، اِ) ج ِ قاعد، چون خدم ج ِ خادم . || خوارج . || آنانکه دیوان ندارند. || آنانکه به کارزار روند. || عذره . || (اِمص ) ان یکون بوظیف البعیر
قعطلغتنامه دهخداقعط. [ ق َ ] (ع اِمص ) بستن و تنگ کردن . || عمامه بستن . || سخت تنگ گرفتن بر غریم . || بددل شدن . (منتهی الارب ). || ضبط و نگاه داشتن . (اقرب الموارد). || فروتن
قعنبلغتنامه دهخداقعنب .[ ق َ ن َ ] (اِخ ) ابن ام صاحب . یکی از شاعران عرب است . در عیون الاخبار از قول مدائنی آمده که حجاج روزی در خطبه ٔ خود به غلط چیزی گفت ، مردم گفتند امیر خ
عقلغتنامه دهخداعق . [ ع ُق ق ] (ع ص ) ماء عق ؛ آب تلخ . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). قُعّ. رجوع به قع شود.
قعاعلغتنامه دهخداقعاع . [ ق ُ ] (ع ص ) نیک تلخ . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد): ماء قعاع ؛ آب سخت تلخ سطبر. (منتهی الارب ) (مهذب الاسماء). رجوع به قَعّ شود. و گویند قعاع آبی است