قطنلغتنامه دهخداقطن . [ ق َ ن َ ] (ع اِ فعل ) قَطْن َ عبداﷲ درهم ؛ ای حسبه ، و این لغتی است در قط (اقرب الموارد)؛ به معنی یک درهم برای عبداﷲ بس است .
قطنلغتنامه دهخداقطن . [ ق َ طَ] (اِخ ) (غزوه ٔ...) جنگی است که در قطن اتفاق افتادو مسعودبن عروه در آن کشته شد. سردار لشکر رسول خدادر این جنگ سلمةبن عبدالاسدی بود. (معجم البلدان
قطن آبادلغتنامه دهخداقطن آباد. [ ق ُ ] (اِخ ) دهی از دهستان ریوند بخش حومه ٔ شهرستان نیشابورواقع در 6 هزارگزی باختر نیشابور. موقع جغرافیایی آن جلگه و معتدل است و 212 تن سکنه دارد. آ
قطنیةلغتنامه دهخداقطنیة. [ ق ُ / ق َ نی ی َ ] (ع اِ) گیاه و دانه هرچه باشد، یا جز گندم و جو و انگور و خرما،یا دانه ای که به پختن درآید، و نزد شافعی عدس و ماش و باقلا و کاردس (گاو
قطنةلغتنامه دهخداقطنة. [ ق َ طِ ن َ ] (ع اِ) قِطْنة است . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). رجوع به قِطْنة شود. || گوشت مابین دو ران . (اقرب الموارد).
قطن آبادلغتنامه دهخداقطن آباد. [ ق ُ ] (اِخ ) دهی از دهستان ریوند بخش حومه ٔ شهرستان نیشابورواقع در 6 هزارگزی باختر نیشابور. موقع جغرافیایی آن جلگه و معتدل است و 212 تن سکنه دارد. آ
قطنةلغتنامه دهخداقطنة. [ ق ُ ن َ ] (ع اِ) پاره ای از پنبه . (اقرب الموارد). پنبه پاره ، و این اخص است از قطن . (منتهی الارب ).