قَصْدُفرهنگ واژگان قرآنراهي که رهرواش را به هدف مي رساند(قصد به معناي استقامت راه است ، يعني راه آنطور مستقيم باشد که در رساندن سالک خود به هدف ، قيوم و مسلط باشد ، و ظاهرا اين کلمه ک
قصدفرهنگ مترادف و متضادآهنگ، اراده، اندیشه، خواست، خواسته، داعیه، عزم، غایت، غرض، فکر، مراد، مقصد، مقصود، منظور، میل، نقشه، نیت، هدف
قصددیکشنری فارسی به انگلیسیaim, decision, intent, intention, notion, object, objective, purpose, resolution, thought, will
قصدلغتنامه دهخداقصد. [ ق َ ] (ع ص ) مرد میانه نه فربه نه لاغر. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). || راست : طریق قصد؛ ای مستقیم . (اقرب الموارد). راه راست . (نصاب الصبیان ): علی اﷲ
بیگناه بودنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: اخلاقیات یگناه بودن، بهانه داشتن، چیزاقرار کردنی نداشتن، قصد بدی نداشتن، خام بودن، خود را بری کردن
طیةلغتنامه دهخداطیة. [ طی ی َ ] (ع اِ) نورد دراز. || هیئت نورد. یقال : انه لحسن الطیة. || نیت . قصد. یقال : مضی لطیته ای لنیته التی انتواها. || جائی که قصد بدان دارد. یقال : وَ
والوچانیدنلغتنامه دهخداوالوچانیدن . [ دَ ] (مص مرکب ) تقلید کردن و گفتگو کردن و حرف زدن شخصی را به طریق آن شخص واگفتن . (برهان قاطع) (آنندراج ). تقلید کردن و گفتگو کردن و حرف زدن به ن
غرضفرهنگ انتشارات معین(غَ رَ) [ ع . ] 1 - (مص ل .) مشتاق شدن . 2 - (اِمص .) آ رزومندی . 3 - (اِ.) هدف ، نشانة تیر. 4 - هدف ، مقصود. 5 - اراده ، قصد. 6 - دشمنی ، قصد بد.
بی غرضیلغتنامه دهخدابی غرضی . [ غ َ رَ ] (حامص مرکب ) حالت و چگونگی بی غرض . بی طمعی . خلوص . صداقت . (ناظم الاطباء). || عدالت . عدم دشمنی و قصد بد : صانع قادر دگر ز بی غرضی گنبد گ