قصار امیلغتنامه دهخداقصار امی . [ ق َص ْ صا رِ اُم ْ می ] (اِخ ) شاعری است به روزگار غزنویان و ظاهراً مادح محمود و امیر ابواحمد محمدبن محمود و مسعودبن محمود. عروضی در کتاب چهارمقاله
قصارلغتنامه دهخداقصار. [ ق ُ ] (ع اِمص ) سستی . || (اِ) پایان . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). رجوع به قَصار (ع اِمص ) شود.
قصارلغتنامه دهخداقصار. [ ق َص ْ صا ] (اِخ ) معاویةبن هشام . از راویان است . وی از ثوری و مالک روایت دارد. (لباب الانساب ).
قصارلغتنامه دهخداقصار. [ ق َ ] (ع اِمص ) سستی . || (اِ) پایان : قصارک اَن تفعل کذا؛ غایت کار تو آن است که چنان کنی .(منتهی الارب ) (اقرب الموارد). رجوع به قُصار شود.
قصارلغتنامه دهخداقصار. [ ق َ ] (ع ص ، اِ) کازیمیرسکی گوید: مخفف قصّار است در شعر منوچهری : چمّیدن و قرارش گویی به مار باشدرخشیدن شعاعش گویی قصار باشد. منوچهری .و در نسخه ٔ دیگر
قصارلغتنامه دهخداقصار.[ ق َص ْ صا ] (اِخ ) امی . شاعری است باستانی و از او در لغت اسدی یک بیت شاهد آمده است از قصیده ای در مدح میر ابواحمد محمد (شاید پسر محمودبن سبکتکین ). رجوع
پسر رامیلغتنامه دهخداپسر رامی . [ پ ِ س َ رِ ] (اِخ ) قَصّار اُمّی . شاید یکی از این دو تصحیف دیگری است و آن نام شاعری است باستانی و از او ابیات ذیل در فرهنگ اسدی شاهد آمده است از ج
ابوالفتحلغتنامه دهخداابوالفتح . [ اَ بُل ْ ف َ ] (اِخ ) عبدالواحدبن محمدبن عبدالواحد. مشهور به آمِدی . او راست : کتاب غرر و درر و آن مجموعه ای از کلمات قصار امیرالمؤمنین علیه السلا
ایران زمینلغتنامه دهخداایران زمین . [ زَ ] (اِخ ) سرزمین ایران . کشور ایران : تو بشناس کز مرز ایران زمین یکی فرد بد نام او آبتین . فردوسی .شگفتی بر او آفرین خواندندورا شاه ایران زمین
آنکهلغتنامه دهخداآنکه . [ ک ِ ] (ضمیر + حرف ربط) از موصولات ، به معنی آن کس که . کسی که . هر کس که . بجای الذی و الّتی عرب : آنکه نشک آفرید و سرو سهی آنکه بید آفرید و نار وبهی .