قشورلغتنامه دهخداقشور. [ ق ُ ] (ع اِ) اسم جنس پوست میوه هاست و شامل پوست اشجار و بُزور و غیره است ، و بعضی را عقیده آنکه آنها قابل هضم نیستندو غذائیت ندارند و این کلی نیست ولیکن
قشورلغتنامه دهخداقشور. [ ] (اِخ ) نام یکی از اصحاب ابوهاشم عبدالسلام بن محمد جبائی متکلم معتزلی . و نام او ابوالقاسم بن سهلویه است . (ابن الندیم ).
قشورلغتنامه دهخداقشور. [ ق َ ] (ع اِ) دوای جالی است که میمالند زنان به روی خود برای تصفیه ٔ رنگ آن مانند خردل کوبیده ٔ به تخته با ماست سرشته . (فهرست مخزن الادویة). || دارویی اس
قشورلغتنامه دهخداقشور. [ ق ُ ] (ع اِ) ج ِ قشر. (غیاث اللغات از منتخب ). رجوع به قشر شود. پوست اشجار و اثمار و بذوراست ، و بعضی را اعتقاد آنکه اقسام آن غذائیت ندارندو قابل هضم نی
قشورالقرحةلغتنامه دهخداقشورالقرحة. [ ق ُ رُل ْ ق ُ ح َ ] (ع اِ مرکب ) خشک ریش . پوست ریش . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ).
قشورةلغتنامه دهخداقشورة. [ ق َش ْ وَ رَ ] (ع مص ) به چوبدستی زدن . (منتهی الارب ): قشوره بالعصا؛ ضربه بها. (از اقرب الموارد).
قشورالقرحةلغتنامه دهخداقشورالقرحة. [ ق ُ رُل ْ ق ُ ح َ ] (ع اِ مرکب ) خشک ریش . پوست ریش . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ).
قشورةلغتنامه دهخداقشورة. [ ق َش ْ وَ رَ ] (ع مص ) به چوبدستی زدن . (منتهی الارب ): قشوره بالعصا؛ ضربه بها. (از اقرب الموارد).
ابوالقاسملغتنامه دهخداابوالقاسم . [ اَ بُل ْ س ِ ] (اِخ ) ابن سهلویه ملقب به قشور. از متکلمین معتزله از اصحاب ابوهاشم عبدالسلام بن محمر الجبّائی المعتزلی . و ابوالقاسم استاد ابوعبداﷲ
کبرکی چهاللغتنامه دهخداکبرکی چهال .[ ک َ ب َ ؟ ] (هندی ، اِ) اسم قشور اصل الکبر است که به فارسی پوست بیخ کبر نامند. (فهرست مخزن الادویه ).