قشولغتنامه دهخداقشو. [ ق َ ش َ / شُو ] (ترکی ، اِ) از ترکی قاشمق به معنی خاریدن . آلتی است از آهن با دندانه ها که اسب را بدان خارند. شانه ٔ ستورخانه . محسة. فرجون شانه که اسب ر
قشولغتنامه دهخداقشو. [ ق َش ْوْ ] (ع مص ) پوست باز کردن . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ): قشا الحَیَّةَ قشواً؛ پوست باز کرد از مار (منتهی الارب )، نزع عنها لباسها. (اقرب الموارد
قشوفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهآلت فلزی دندانهداری شبیه شانه که به بدن چهارپایان میکشند تا چرک و کثافت پوست بدن آنها پاک شود.
غشولغتنامه دهخداغشو. [ غ َش ْوْ ] (ع مص )آمدن نزدیک کسی . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). آمدن . (دزی ج 2 ص 213). || (اِ) کُنار. (منتهی الارب ). میوه ٔ سدر. (از اق
قَشُوگویش دزفولیمالش دادن وماساژ پشت کمر حیوانات چهار پا با بُرُس یا دست ( که حیوان احساس آرامش می کند)
قَشُوگویش خلخالاَسکِستانی: qaša دِروی: qaša شالی: qašu کَجَلی: qaššow کَرنَقی: qašow کَرینی: qašu کُلوری: qašu گیلَوانی: qašu لِردی: qašuv
قَشُوگویش کرمانشاهکلهری: qašâw گورانی: qašâw سنجابی: qašâw کولیایی: qašâw زنگنهای: qašâw جلالوندی: qašâw زولهای: qašâw کاکاوندی: qašâw هوزمانوندی: qašâw
قشو کردنلغتنامه دهخداقشو کردن . [ ق َ ش َ / شُو ک َ دَ ] (مص مرکب ) خاراندن پشت ستور با قشو. رجوع به قشو شود.
قشوملغتنامه دهخداقشوم . [ ق ُ ] (ع اِ) ج ِ قِشْم ، به معنی آب راهه ٔ تنگ . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). رجوع به قِشْم (ع اِ) شود.