قشدلغتنامه دهخداقشد. [ ق َ ] (ع مص ) برهنه کردن و وانمودن . (منتهی الارب ). قشط. (اقرب الموارد). گویند: قشد؛ برهنه کرد او را و وانمود. (منتهی الارب ). رجوع به قشط شود.
قشدةلغتنامه دهخداقشدة. [ ق ِ دَ ] (ع اِ) دُرد مسکه و ته نشین آن چون با پست و خرما پخته شوند. (منتهی الارب ). الثفل یبقی اسفل الزبد اذا طبخ مع السویق و التمر لیتخذ سمناً. || و قی
قشدةلغتنامه دهخداقشدة. [ ق ِ دَ ] (ع اِ) دُرد مسکه و ته نشین آن چون با پست و خرما پخته شوند. (منتهی الارب ). الثفل یبقی اسفل الزبد اذا طبخ مع السویق و التمر لیتخذ سمناً. || و قی
قشذةلغتنامه دهخداقشذة. [ ق ِ ذَ ] (ع ص ، اِ) دارای معانی قشدة است . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). رجوع به قشدة شود.
قلدةلغتنامه دهخداقلدة. [ ق ِ دَ ] (ع اِ) دُردی مسکه که به گداختن فرونشیند. (منتهی الارب ). قِشْدة. (اقرب الموارد). رجوع به قشدة شود. || خرما. (منتهی الارب ) (آنندراج ). || پِسْت
کدادةلغتنامه دهخداکدادة. [ ک ُدَ ] (ع اِ) دردی روغن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). قِشدَة. (از اقرب الموارد). ثفل روغن . خَرَّه . (یادداشت مؤلف ). || آنچه در بن دیگ ماند از طع
برهنه کردنلغتنامه دهخدابرهنه کردن . [ ب ِ رَ ن َ / ن ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) عریان کردن . (ناظم الاطباء). لخت کردن . عور کردن . لوت کردن . اعراء. تجرید. تعریة. تکشیف . حسر. قشد. قشط. کا