قسبلغتنامه دهخداقسب . [ ق َ ] (ع ص ، اِ) سلب شدید. (اقرب الموارد). سخت در مقابل سست . (برهان ) (منتهی الارب ). || زشت از هر چیزی . (منتهی الارب ). || خرمای خشک که در دهان ریزه
قصبلغتنامه دهخداقصب . [ ق َ ص َ ] (ع اِ) کِلک . قلم . || نی . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). لیث گوید هر نبات که میان او تهی و راست قامت و او را پیوندها باشد عرب او
غصبفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. چیزی را بهستم از کسی گرفتن؛ مال کسی را بهزور و ستم و خلاف میل و رضای او تصرف کردن.۲. (صفت) آنچه به ستم و قهر گرفته شود؛ مغصوب.
قسبارلغتنامه دهخداقسبار. [ ق ِ ] (ع ص ) نره ٔ دراز. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). قسبری . (منتهی الارب ). رجوع به قسبری شود.
قسبرةلغتنامه دهخداقسبرة. [ ق َ ب َ رَ ](ع مص ) گائیدن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). گویند:قسبر المراءة قسبرة. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
قسبریلغتنامه دهخداقسبری . [ ق ُ ب ُ ری ی ] (ع ص ) نره ٔ دراز. (منتهی الارب ). قسبار. (منتهی الارب ). رجوع به قسبار شود.
قسبندلغتنامه دهخداقسبند. [ ق ُ ب َ ] (معرب ، اِ) معرب کُسبند است و چیزی است که بر کمر بندند. (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). || یا معرب گوسپند است به معنی شاة. (اقرب الموارد). مأ
قسبةلغتنامه دهخداقسبة. [ ق َ ب َ] (ع اِ) یکی قسب . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). یک دانه خرمای قسب . (ناظم الاطباء). رجوع به قسب شود.
قصب الجیبلغتنامه دهخداقصب الجیب . [ ق َ ص َ بُل ْ ج َ ] (ع اِ مرکب ) قصب الجب . قصب الحبیب . قسب الجیب . قصب انجیر. گوته شاعر آلمانی در یکی از اشعارش بدین مضمون :آگاه باش باید خامه ا
قسبةلغتنامه دهخداقسبة. [ ق َ ب َ] (ع اِ) یکی قسب . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). یک دانه خرمای قسب . (ناظم الاطباء). رجوع به قسب شود.
قسبارلغتنامه دهخداقسبار. [ ق ِ ] (ع ص ) نره ٔ دراز. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). قسبری . (منتهی الارب ). رجوع به قسبری شود.
قسبرةلغتنامه دهخداقسبرة. [ ق َ ب َ رَ ](ع مص ) گائیدن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). گویند:قسبر المراءة قسبرة. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
قسبریلغتنامه دهخداقسبری . [ ق ُ ب ُ ری ی ] (ع ص ) نره ٔ دراز. (منتهی الارب ). قسبار. (منتهی الارب ). رجوع به قسبار شود.