قریبلغتنامه دهخداقریب . [ ق َ ] (ع ص ) نزدیک . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (آنندراج ). واحد و جمع در آن یکسان ، و قوله تعالی « : ان رحمة اﷲ قریب » (قرآن 56/7)، و قریبة نگفت زی
غريبدیکشنری عربی به فارسیانتقال دادن , بيگانه کردن , منحرف کردن , غريب وعجيب , غير مانوس , ناشي از هوس , خيالي , وهمي , هم ريشه , همجنس , واژه هم ريشه , خارجي , خارج از قلمرو چيزي , غير
قريبدیکشنری عربی به فارسیوابسته , يکسان , بيگانه , عجيب وغريب , مرموز , خوش رنگ , خويش , خويشاوند , قوم و خويشي , وابستگي , منسوب , نسبي , خودي , غريبه , غريب , بيگانه کردن
غریبدیکشنری فارسی به عربیاعجوبة , باروکي , حنون , رومانسي , غربة , غريب اطوار , غير عادي , فضولي , قريب , مفرط , مهاجر , وحيد ، أجْنَبي
غریبفرهنگ مترادف و متضاد۱. بیگانه، غریبه، ناآشنا، ناشناخته، ناشناس ۲. بیکس، فقیر ۳. نامحرم ۴. اجنبی، خارجی ۵. بدیع، حیرتانگیز، شگفت، شگفتآور، عجیب، غیرعادی ۶. طرفه، طریف، نو ۷. دورازوط
impendingدیکشنری انگلیسی به فارسیقریب الوقوع، مشرف بودن، اویزان کردن، در شرف وقوع بودن، محتمل الوقوع بودن