قرواشلغتنامه دهخداقرواش . [ ق ِرْ ] (اِخ ) ابن مقلدبن مسیب ، ملقب به معتمدالدوله . یکی از امیران موصل و از قبیله ٔ بنی عقیل بود که از سال 391 تا442 هَ . ق . در موصل حکمرانی کرد و
قرواشلغتنامه دهخداقرواش . [ ق ِرْ ] (ع ص ) فعوال است از ماده ٔ قرش ، و آن در لغت به معنی کسب و جمع آمده . (وفیات الاعیان چ تهران ج 2 ص 239). || ناخوانده به مهمانی آینده . || بزرگ
غرواشفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهوسیلهای شبیه جارو که از سیخهای نازک گیاه درست میکردند و با آن رنگ یا آهار به پارچه یا چیز دیگر میزدند.
غرواشلغتنامه دهخداغرواش . [ غ َ رَ ] (اِ) خراش و زخمی که از خراش به هم رسیده باشد. غراش . رجوع به غراش شود. || قهر و خشم و غضب . خراش . (برهان قاطع). رجوع به غراش شود. || (ص ) غم
غرواشلغتنامه دهخداغرواش . [ غ َرْ / غ ُرْ ] (اِ) لیف شویمالان وجولاهگان و کفش دوزان باشد، و آن گیاهی است که آن را مانند جاروب بندند و بدان آب و آهار و شوربا بر جامه ای که میبافند
غرواشفرهنگ انتشارات معین(غَ یا غُ) (اِ.) 1 - لیف شوی مالان و جولاهگان و کفشدوزان و آن گیاهی است که مانند جاروب بندند و بدان آب و آهار و شوربا بر جامه ای که بافند پاشند. غرواس و غورواشی
قرباشلولغتنامه دهخداقرباشلو. [ ق َ رَ ] (اِخ ) قره باشلو. دهی است از دهستان مرکزی بخش حومه ٔ شهرستان بجنورد که در 12 هزارگزی جنوب باختری بجنورد سر راه شوسه ٔ عمومی بجنورد به اسفرای
معتمدالدولهلغتنامه دهخدامعتمدالدوله . [ م ُ ت َ م َ دُدْ دَ / دُو ل َ ] (اِخ ) رجوع به قرواش بن مقلدبن مسیب و اعلام زرکلی چ 2 ج 6 ص 37 شود.
ذوغذملغتنامه دهخداذوغذم . [ غ ُ ذُ ] (اِخ ) موضعی یا کوهی است . (منتهی الارب ). و یاقوت گوید: موضعی است از نواحی مدینة: ابراهیم بن هرمة راست :ما بالدیار التی کلمت من صمم لو کلمتک
شولقیلغتنامه دهخداشولقی . [ ش َ ل َ قی ی ] (ع ص ) آنکه شیرینی جوید و دوست دارد آن را. (منتهی الارب ). شیرینی فروش و در اساس البلاغة: دوستدار شیرینی . (از اقرب الموارد). طفیلی .(م
طفیلیلغتنامه دهخداطفیلی . [ طُ ف َ /ف ِ ] (ص نسبی ، اِ) مهمان ناخوانده . (دهار). ناخوانده ای که به همراه به مهمان خوانده درآید. آنکه بی دعوت همراه میهمانان درآید. آنکه ناخوانده ب