قرقارلغتنامه دهخداقرقار. [ ق َ ] (ع اِ) بانگ شتر و کبوتر. || اسم است قرقرة را. || نوعی از آوند. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).
قرقارلغتنامه دهخداقرقار. [ ق َ قا رِ] (ع اِ فعل ) آواز بکن . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). اسم فعل است بمعنی امر، و آن شاذ است ، چه از رباعی مجرد بنا شده است . (اقرب الموارد). و
قرقارالهدیرلغتنامه دهخداقرقارالهدیر. [ ق َ رُل ْ هََ ] (ع ص مرکب ) شتر روشن آواز. (منتهی الارب ): بعیر قرقارالهدیر؛ صافی الصوت فی هدیره . (اقرب الموارد).
قرقارةلغتنامه دهخداقرقارة. [ ق َ قا رَ ] (ع اِ) ریه مانندی که شتر وقت مستی از دهن برآرد. (منتهی الارب ) (آنندراج ). شقشقة. (اقرب الموارد). || آوندی از شیشه که گردنی دراز دارد. گوی
قرارفرهنگ مترادف و متضاد۱. رسم، روش، نهاد ۲. استقرار، ثبات، سکون، طمانینه ۳. آرام، آرامش، صبر، فراغ، فراغت، هال ۴. شرط، عهد، وعده ۵. راندهوو، میعاد، وعدهگاه ۶. قول، میثاق ۷. شرح ۸. شیو
قرقارةلغتنامه دهخداقرقارة. [ ق َ قا رَ ] (ع اِ) ریه مانندی که شتر وقت مستی از دهن برآرد. (منتهی الارب ) (آنندراج ). شقشقة. (اقرب الموارد). || آوندی از شیشه که گردنی دراز دارد. گوی
قرقارالهدیرلغتنامه دهخداقرقارالهدیر. [ ق َ رُل ْ هََ ] (ع ص مرکب ) شتر روشن آواز. (منتهی الارب ): بعیر قرقارالهدیر؛ صافی الصوت فی هدیره . (اقرب الموارد).
عرعارلغتنامه دهخداعرعار. [ ع َرْ رِ ] (ع اِ) بازیی است مر کودکان را. و مبنی بر کسر می باشد. و آن معدول از عَرعرة است چنانکه قرقار معدول از قرقرة میباشد. (از منتهی الارب ) (از اقر
مخلفلغتنامه دهخدامخلف . [ م ُ ل ِ ] (اِ) کبوتربچه را گویند. (برهان ) (آنندراج ). کبوتربچه که پر و بالش رسته باشد. (حاشیه ٔ برهان چ معین ). کبوتربچه . (ناظم الاطباء) : اماگوشت بچ