قرفلغتنامه دهخداقرف . [ ق َ ] (ع ص ) سخت سرخ . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). || لایق و سزاوار. (منتهی الارب ). || (اِ) درختی است که بدان پوست پیرایند، یا آن عزف و غلف است . (م
قرفلغتنامه دهخداقرف . [ ق َ ] (ع مص ) ستم کردن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). || از حد درگذشتن . (منتهی الارب ). || پوست کندن . (از اقرب الموارد). || بغاوت ورزیدن . || سر ریش
قرفلغتنامه دهخداقرف . [ ق َ رَ ] (ع مص ) نزدیک آمدن بیماری . || بازگردان شدن . و فی الحدیث : ان قوماً شکواالیه علیه السلام وباء ارضهم فقال تحوّلوا فان ّ مِن القرف التلف . (منته
قرفلغتنامه دهخداقرف . [ ق ِ ] (ع اِ) پوست هر چیزی . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). || پوست مقل . (منتهی الارب ). || نارپوست . (بحر الجواهر). پوست انار. (منتهی الارب ) (اقرب الم
غرفلغتنامه دهخداغرف . [ غ َ ] (اِخ ) عمرانی گوید: نام جایی است ، و چیزی بر آن نیفزوده است . (از معجم البلدان ).
غرفلغتنامه دهخداغرف . [ غ َ ] (ع اِ) درختی که به وی پوست پیرایند. (منتهی الارب ). پوست غرفی مأخوذ از آن است . (از معجم البلدان ). آنچه بدان پوست پیرایند. (از اقرب الموارد). غَ
غرفلغتنامه دهخداغرف . [ غ َ رَ ] (ع اِ) درختی که به وی پوست پیرایند. (منتهی الارب ). لغتی است در غَرف برای درخت مذکور. (از اقرب الموارد). || گیاه یز یا یز تر، یا هر درخت که پیو
غرفلغتنامه دهخداغرف . [ غ ُ ] (ع اِ) ظرف کوچک دسته داری که برای کشیدن آب به کار رود.قابلمه های کوچکی که از آهن فشرده سازند و در آنها به سربازان سوپ میدهند. (دزی ج 2 ص 207). یغل
قرفةلغتنامه دهخداقرفة. [ ق ِ ف َ ] (اِخ ) ابن بهیس یا بیهس یا قرفةبن مالک . از تابعیان است . (منتهی الارب ).
قرفصاءلغتنامه دهخداقرفصاء. [ ق ُ ف ُ / ق ُ رُ ] (ع اِ) قرفصی .(منتهی الارب ) (اقرب الموارد). رجوع به قرفصی شود.
قرفصةلغتنامه دهخداقرفصة. [ ق َ ف َ ص َ ] (ع مص ) هر دو دست را زیر هر دو پای بستن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). || نوعی از جماع که گرد کند هر دو طرف زن را چندان که دست و پایش ب
قرفصیلغتنامه دهخداقرفصی . [ ق َ / ق ِ / ق ُ ف َ صا ] (ع اِ) نوعی از نشستن که صاحبش بر سرین نشیند و ران بر شکم چسباند و هر دو دست را حلقه کرده بر ساق گذارد. || آنکه بر دو زانو سرن
قرفیلغتنامه دهخداقرفی . [ ق َ فی ی ] (ع ص نسبی ) آنکه رنگش به سرخی زند. (منتهی الارب ).نسبت است به قرف . (منتهی الارب ). رجوع به قرف شود.
قرفةلغتنامه دهخداقرفة. [ ق ِ ف َ ] (اِخ ) ابن بهیس یا بیهس یا قرفةبن مالک . از تابعیان است . (منتهی الارب ).
قرفصاءلغتنامه دهخداقرفصاء. [ ق ُ ف ُ / ق ُ رُ ] (ع اِ) قرفصی .(منتهی الارب ) (اقرب الموارد). رجوع به قرفصی شود.