قراصةلغتنامه دهخداقراصة. [ ق ُرْ را ص َ ] (ع اِ) واحدقراص . (منتهی الارب ) (آنندراج ). رجوع به قراص شود.
غراسةلغتنامه دهخداغراسة. [ غ ِ س َ ] (ع مص ) قلمه کردن . قلمه زدن . خواباندن (مثلاً شاخه ٔ مو را). غراس . غروس . (دزی ذیل غرس ).
قرابه ٔ زرینلغتنامه دهخداقرابه ٔ زرین . [ ق َ ب َ / ب ِ ی ِ زَرْ ری ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) آفتاب . (ناظم الاطباء). آفتاب عالمتاب . (آنندراج ). کنایه از آفتاب عالمتاب است . (برهان ) (
قرابةالمؤمنلغتنامه دهخداقرابةالمؤمن .[ ق ُ ب َ تُل ْ م ُءْ م ِ ] (ع اِ مرکب ) دانایی و دریافت مؤمن . (ناظم الاطباء). رجوع به قراب المؤمن شود.
قراضه ٔ شیرازیلغتنامه دهخداقراضه ٔ شیرازی . [ ق َ ض َ ی ِ ] (اِخ ) (سید...) از شاعران است . وی در اول حال که به هری آمد بسیار دردمند و نیازمند و نامراد مینمود به مرتبه ای که هر کس او را ب
قرافه ٔ صغریلغتنامه دهخداقرافه ٔ صغری . [ ق ِ ف َ ی ِ ص ُ را ] (اِخ ) (مدرسه ٔ...) مدرسه ای است نزدیک قبر امام شافعی از بناهای صلاح الدین . (حبیب السیر چ خیام ج 2 ص 587).
احمدلغتنامه دهخدااحمد. [ اَ م َ ] (اِخ )ابن فیومی قرصی معروف به عزالدین بن قراصه . او راست :نتف المحاضرة. و وفات وی به سال 701 هَ . ق . بود.
لسعةلغتنامه دهخدالسعة. [ ل ُ س َ ع َ ] (ع ص ) سخت رنجاننده مردم را به زبان و عیب کننده : یقال هو لسعة؛ ای قرّاصة للناس بلسانه . (منتهی الارب ).
عزالدینلغتنامه دهخداعزالدین . [ ع ِزْ زُدْ دی ] (اِخ ) احمدبن فیومی قرصی ، مشهور به عزالدین بن قراصه . رجوع به احمد (ابن فیومی ...) شود.
قراصلغتنامه دهخداقراص . [ ق ِ ] (اِ) رستنی باشد که آن را بابونه گویند و به عربی اقحوان خوانند و در کنزاللغات بهمین معنی به ضم اول و تشدید ثانی نوشته شده است . || گل بابونه . (نا