قذروفلغتنامه دهخداقذروف . [ ق ُ ] (ع اِ) عیب . ج ، قذاریف . (منتهی الارب ) (آنندراج ). منه قول ابی تمام : زیر زور عن القذاریف نور. (اقرب الموارد).
غضروفلغتنامه دهخداغضروف . [ غ ُ ] (ع اِ) کرکرانک . (منتهی الارب ). به معانی غرضوف است . (از منتهی الارب ) (اقرب الموارد). رجوع به غرضوف شود. کرکرانک ، و آن استخوان تنکی است که بت
غضروفگویش خلخالاَسکِستانی: lafka دِروی: lafka شالی: lafka کَجَلی: lafka کَرنَقی: lafk کَرینی: lafka کُلوری: lafka گیلَوانی: lafka لِردی: lafga/ lafka
غضروفگویش کرمانشاهکلهری: xertenak گورانی: xertünek سنجابی: xertenak کولیایی: kertenak زنگنهای: xertenak جلالوندی: keřkeřâka زولهای: qweřu:žnak کاکاوندی: qweřu:žnak هوزمانوندی:
قذوفلغتنامه دهخداقذوف . [ق َ ] (ع ص ) نیک دوردست . (منتهی الارب ) (آنندراج ). || دوراندازنده ٔ مردم . گویند: بلد قذوف ؛ شهری که جهت دوری خود دور اندازد مردم را. دوراندازنده ٔمرد
قروفلغتنامه دهخداقروف . [ ق َ ] (ع ص ) مرد بسیار ستم دار. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). مرد بسیار ستمکار. (آنندراج ). || نافرمان . از حد گذرنده . || سخت جنگ کننده . (منتهی الار
قذاریفلغتنامه دهخداقذاریف . [ ق َ ] (ع اِ) ج ِ قُذروف . (منتهی الارب ). به معنی عیب . (آنندراج ). رجوع به قذروف شود.
قذوفلغتنامه دهخداقذوف . [ق َ ] (ع ص ) نیک دوردست . (منتهی الارب ) (آنندراج ). || دوراندازنده ٔ مردم . گویند: بلد قذوف ؛ شهری که جهت دوری خود دور اندازد مردم را. دوراندازنده ٔمرد
قروفلغتنامه دهخداقروف . [ ق َ ] (ع ص ) مرد بسیار ستم دار. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). مرد بسیار ستمکار. (آنندراج ). || نافرمان . از حد گذرنده . || سخت جنگ کننده . (منتهی الار
قر و غربیلهلغتنامه دهخداقر و غربیله . [ ق ِ رُ غ َ ل َ / ل ِ ] (اِ مرکب ، از اتباع ) کول وکچول . قروفر و قروغمزه .
قرفلغتنامه دهخداقرف . [ ق ِ ] (ع اِ) پوست هر چیزی . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). || پوست مقل . (منتهی الارب ). || نارپوست . (بحر الجواهر). پوست انار. (منتهی الارب ) (اقرب الم