قدرتفرهنگ مترادف و متضاد۱. توان، زور، قوت، قوه، نیرو ۲. استطاعت، تاب، توانایی، طاقت، وسع ۳. زبردستی، مقاومت، نیرومندی، هنگ، یارا ۴. استیلا، اقتدار، تسلط، سلطه ۵. تاثیر، نفوذ، ۶. انرژی
قدرتدیکشنری فارسی به انگلیسیability, chair, energy, force, hand, jurisdiction, leverage, might, oldness, potency, power, prowess, say, skill, strength, vigor, vigour, virility
خایه داشتنلغتنامه دهخداخایه داشتن . [ ی َ / ی ِ ت َ ] (مص مرکب ) کنایه از ثبات و قدرت داشتن است . دلیر بودن . شجاعت داشتن .
قدرتفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. توانستن؛ توانایی داشتن؛ توانایی انجام دادن کاری یا ترک آن.۲. توانایی؛ نیرو.۳. سلطه؛ نفوذ فرمان. قدرت داشتن: (مصدر لازم) نیرو و توانایی داشتن. قدرت کردن: (مصد
دست داشتنلغتنامه دهخدادست داشتن . [ دَ ت َ ] (مص مرکب ) کنایه از توانا بودن بر چیزی . (آنندراج ). تسلط داشتن .قدرت داشتن . مسلط بودن . مقتدر بودن . قادر بودن . امکان داشتن . توانائی
تصرف داشتنلغتنامه دهخداتصرف داشتن . [ ت َ ص رْ رُ ت َ ] (مص مرکب ) مالک بودن . بدست آوردن . قدرت داشتن . (ناظم الاطباء) : تصرف در مزاج عالم از فیض سخن دارم چراغی کرده ام روشن که در هر
توان داشتنلغتنامه دهخداتوان داشتن . [ ت ُ / ت َ ت َ ] (مص مرکب ) نیرو داشتن . تاب داشتن . قدرت داشتن : من و رخش و کوپال و برگستوان همانا ندارند با من توان . فردوسی .کسی کو به خود بر ت