قبض روحلغتنامه دهخداقبض روح . [ ق َ ض ِ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) گرفتن جان . قبض جان . جان برداشتن . (ابوالفتوح رازی ).
قبض روح کردنلغتنامه دهخداقبض روح کردن . [ ق َ ض ِک َ دَ ] (مص مرکب ) جان ستدن . گرفتن جان . میراندن .
قبضفرهنگ مترادف و متضاد۱. رسید ۲. انقباض، فشردگی، یبوست ۳. اخذ، گرفتگی، گرفتن، گیرش ۴. تصرف، تملک ۵. اندوه، ملالت ≠ ۶. بسط، رسید گشایش
قبضلغتنامه دهخداقبض . [ ق َ ] (ع اِمص ) در اصطلاح عروض زحاف و آن انداختن حرف پنجم ساکن است چنانکه در بحر هزج یای مفاعیلن را بیندازند و مفاعلن گویند و در بحر تقارب از فعولن نون
قبضلغتنامه دهخداقبض . [ ق َ ] (ع مص ) به پنجه گرفتن : قبضه قبضاً؛ به پنجه گرفت آن را. قبض علیه بیده ؛ بدست گرفت او را و بند کرد. (منتهی الارب ). || دست کشیدن و بازایستادن از گر
قبض روح کردنلغتنامه دهخداقبض روح کردن . [ ق َ ض ِک َ دَ ] (مص مرکب ) جان ستدن . گرفتن جان . میراندن .
مَّلَکُ ﭐلْمَوْتِفرهنگ واژگان قرآنفرشته مرگ (فرشته ای که مأمور قبض روح است وبا نامهای عزرائیل و تریال نامیده شده است)
يُتَوَفَّوْنَفرهنگ واژگان قرآنميرانده مي شوند- به تمام وکمال قبض روح می شوند (ازمصدر توفي به معناي رساندن حق به صاحب آن است ، البته رساندن بطور کامل و چون به هنگام قبض روح نيز روح که در اصل
يَتَوَفَّاکُمفرهنگ واژگان قرآنجان شما را مي گيرد -روح شما را مىگيرد (ازمصدر توفي به معناي رساندن حق به صاحب آن است ، البته رساندن بطور کامل و چون به هنگام قبض روح نيز روح که در اصل همه چيز ا
تَتَوَفَّاهُمُفرهنگ واژگان قرآنجان آن ها را مي گيرد -روحشان را می گیرد(ازمصدر توفی به معناي رساندن حق به صاحب آن است ، البته رساندن بطور کامل و چون به هنگام قبض روح نیز روح که در اصل همه چیز