قبسلغتنامه دهخداقبس . [ ق َ ] (ع مص ) آتش گرفتن از چیزی . || فائده گرفتن . || فائده دادن . (منتهی الارب ) (آنندراج ).
قبسلغتنامه دهخداقبس . [ ق َ ب َ ] (ع اِ) شعله و پاره ٔ آتش . (منتهی الارب ) : ز آتش وادی ایمن نه منم خرم و بس موسی اینجا به امید قبسی می آید. حافظ.|| (مص ) تیزگشنی شدن نر. (منت
قبثلغتنامه دهخداقبث . [ ق َ ] (ع مص ) به پنجه گرفتن ، گویند:قبث به قبثاً؛ به پنجه گرفت آن را. (منتهی الارب ).
قبصلغتنامه دهخداقبص . [ ق َ ] (ع مص ) به سر انگشتان گرفتن : قبصه قبصاً؛ به سر انگشتان گرفت . و از این فعل است آنچه حسن قرائت کند: و قبصت قبصة من اثر الرسول . || پیش از سیری از
قبصلغتنامه دهخداقبص . [ ق َ ب َ ] (ع ص ) بزرگ سر. (منتهی الارب ). || (اِ) درد جگر که از خوردن خرما و آب گیرد. (از منتهی الارب ). وجعالکبد من التریق بالتمر و شرب الماء علیه . (ا
قبصلغتنامه دهخداقبص . [ ق َ ب ِ ] (ع ص ) شادمان . || سبک و چست . || کوتاه و غیر ممتد: حبل قبص ؛ رسن کوتاه غیر ممتد. (منتهی الارب ).
نَقْتَبِسْفرهنگ واژگان قرآنتا اقتباس کنیم - تا برگیریم (جزمش به دليل جواب واقع شدن براي جمله قبلي است.از قبس به معنی شعله اي که به وسيله نوک چوب يا مانند آن از آتشي ديگر گرفته شود)
قباسةلغتنامه دهخداقباسة. [ ق َ س َ ] (ع مص ) تیز گشنی شدن نر. (آنندراج ): قبس قباسةً؛ تیز گشنی شد نر. (منتهی الارب ).