قبهفرهنگ انتشارات معین(قُ بَّ) [ ع . قبة ] (اِ.) برآمدگی ، بنایی که سقف آن برآمده و گرد باشد. ج . قباب .
قبهلغتنامه دهخداقبه . [ ق ُب ْ ب َ ] (اِخ ) (ذوالقبة) ابن ثعلبه لقب حنظلةبن ثعلبه است . (منتهی الارب ). بدان جهت که دردشت ذی قار گنبدی بر پا ساخته است . (منتهی الارب ).
قبح منظرلغتنامه دهخداقبح منظر. [ ق ُ ح ِ م َ ظَ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) زشت روئی . روی زشت داشتن . نازیبائی .
قبحاً لهلغتنامه دهخداقبحاً له . [ ق ُ / ق َ حَن ْ ل َ ] (ع جمله ٔاسمیه ٔ نفرینی ) جمله ٔاسمی در مقام نفرین به کار رود؛ زشتی باد بر او. (منتهی الارب ). گویند: قبحاً له و شقحاً له و ا
قبحاطةلغتنامه دهخداقبحاطة. [ ق َ طَ ] (اِخ ) شهری است از توابع جیان اندلس . دژی است از توابع جیان اندلس . (معجم البلدان ).
قبح منظرلغتنامه دهخداقبح منظر. [ ق ُ ح ِ م َ ظَ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) زشت روئی . روی زشت داشتن . نازیبائی .
قبحاً لهلغتنامه دهخداقبحاً له . [ ق ُ / ق َ حَن ْ ل َ ] (ع جمله ٔاسمیه ٔ نفرینی ) جمله ٔاسمی در مقام نفرین به کار رود؛ زشتی باد بر او. (منتهی الارب ). گویند: قبحاً له و شقحاً له و ا
قبحاطةلغتنامه دهخداقبحاطة. [ ق َ طَ ] (اِخ ) شهری است از توابع جیان اندلس . دژی است از توابع جیان اندلس . (معجم البلدان ).