قانع کردنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: نتیجۀ استدلال ن، باوراندن، تشویقکردن، راضی کردن، اثبات کردن، آموختن، انگیختن ترویج کردن، مرسوم کردن تربیت کردن
قَانِعَفرهنگ واژگان قرآنقناعت کننده - فقيري که به هر چه به او بدهند قناعت ميکند ، چه حاجتش را طلب کند یا نکند
قانعفرهنگ مترادف و متضاد۱. خرسند، خشنود، راضی، متقاعد ۲. سازگار، صرفهجو، قناعتپیشه، مقنع ۳. متقاعد، مطمئن ۴. سیر ≠ ناخشنود
قانعلغتنامه دهخداقانع. [ ن ِ ] (اِخ ) یکی از القاب امام محمد تقی است . (حبیب السیر چ خیام ج 2 ص 91).
قانعلغتنامه دهخداقانع. [ ن ِ ] (ع ص ) خواهنده و خرسند.(مهذب الاسماء). خرسند به بهره ٔ خود. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ). راضی به قسمت . بسندکار : و هرگاه که متقی در کار این جها
توجیهواژهنامه آزاددیگری را با دلایل منطقی و غیرمنطقی قانع کردن. ابراز دلایل. منطقی جلوه دادن کار را گویند.