قافللغتنامه دهخداقافل . [ ف ِ ] (ع ص ) بازگردنده از سفر. (منتهی الارب ) (آنندراج ). || آنکه دست او خشک شده باشد. (مهذب الاسماء). مرد خشک دست . (منتهی الارب ). || پوست خشک . خشک
غافلفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. آنکه در امری اهمال و غفلت کند؛ غفلتکننده.۲. ناآگاه؛ بیخبر.۳. فراموشکار. غافل شدن: (مصدر لازم)۱. غفلت کردن: ◻︎ دریغا که مشغول باطل شدیم / ز حق دور ماندی
قافلهسالارفرهنگ مترادف و متضاد۱. ساربان، ساروان، قافلهباشی، قافلهدار، قافلهکش، کاروانسالار ۲. رهنما، هادی
قافلارالغتنامه دهخداقافلارا. (معرب ، اِ) پر سیاوش . (صیدنه ٔ ابوریحان در ذیل کلمه ٔ پر سیاوش ). و این کلمه لاتینی است و اصل آن کاپیلرا باشد. پر سیاوش .
قافلهسالارفرهنگ مترادف و متضاد۱. ساربان، ساروان، قافلهباشی، قافلهدار، قافلهکش، کاروانسالار ۲. رهنما، هادی
قافلارالغتنامه دهخداقافلارا. (معرب ، اِ) پر سیاوش . (صیدنه ٔ ابوریحان در ذیل کلمه ٔ پر سیاوش ). و این کلمه لاتینی است و اصل آن کاپیلرا باشد. پر سیاوش .