قاعدلغتنامه دهخداقاعد. [ ع ِ ] (ع ص ) جالس . نشسته . (غیاث ). نشیننده . مقابل قائم : گر به خدمت قائمی خواهی منم ور نمی خواهی به حسرت قاعدی . سعدی .|| آنکه بجنگ نشده است ، مقابل
قاعدفرهنگ انتشارات معین(عِ) [ ع . ] 1 - (اِفا.) نشسته . 2 - کسی که از رفتن به جنگ خودداری کرده . 3 - (ص .) زنی که دیگر حیض نشود.
قائدلغتنامه دهخداقائد. [ ءِ ] (ع ص ، اِ) پیشوا. رهبر. راهبر. عصاکش .پیشرو. (منتهی الارب ) : آخر ایشان در نبوت و اول ایشان در رتبت ... قائد الغر المحجلین ... را برای عز نبوت و خا
قائدلغتنامه دهخداقائد. [ءِ ] (اِخ ) ده مخروبه ای است از دهستان پشتکوه بخش اردل شهرستان شهرکرد. (فرهنگ جغرافیائی ایران ج 10).
قعادلغتنامه دهخداقعاد. [ ق ُ ] (ع اِ) بیماریی در ستورکه در رانهای وی پدید آید. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). آن درد که شتر را بگیرد در سرین . (مهذب الاسماء). || بیماریی است که
قَاعِدُونَفرهنگ واژگان قرآننشسته ها - خانه نشينان( در عبارت "لَّا يَسْتَوِي ﭐلْقَاعِدُونَ مِنَ ﭐلْمُؤْمِنِينَ ..."منظور کساني هستند که به جنگ نرفته اند)
قَاعِدِينَفرهنگ واژگان قرآننشسته ها - خانه نشينان(در آيات مورد نظرمنظور کساني هستند که به جنگ نرفته اند)
قاعدهفرهنگ مترادف و متضاد۱. آیین، ترتیب، رسم، روش، سیرت، طرز، طریقه ۲. اساس، اصل، بنیاد، بنیان، پایه، شالوده ۳. حیض، رگل، عادت ۴. ضابطه، قانون، نسق، نظم
قاعدینلغتنامه دهخداقاعدین . [ ع ِ ] (ع ص ، اِ) ج ِ قاعد در حالت نصبی و جری : فضل اﷲ المجاهدین علی القاعدین اجراً عظیماً. (قرآن 95/4). رجوع به قاعد شود.
قاعدةلغتنامه دهخداقاعدة. [ ع ِ دَ ] (ع ص ) تأنیث قاعد. رجوع به قاعد شود. || (اِ) اصل . (کشاف اصطلاحات الفنون ). بنیاد. (آنندراج ) (زمخشری ). بنیاد دیوار. (ترجمان علامه ٔ جرجانی
قاعدهفرهنگ انتشارات معین(عِ دَ یا دِ) [ ع . قاعدة ] 1 - (اِفا.) مؤنث قاعد. 2 - پایه ، اساس . ج . قواعد. 3 - (ص .) زنی که دیگر حیض نشود و بچه نزاید.