قاضيدیکشنری عربی به فارسیقضاوت کردن , داوري کردن , فتوي دادن , حکم دادن , تشخيص دادن , قاضي , دادرس , کارشناس , رءيس کلا نتري , رءيس بخش دادگاه
قاضیلغتنامه دهخداقاضی . (ع ص ) قاض . نعت فاعلی از قضاء. داور. (فرهنگ نظام ). حکم کننده . (آنندراج ). حَکَم . فقیهی که مرافعات را موافق قوانین کلی شرع فیصله میکند. (فرهنگ نظام ).
قاضیلغتنامه دهخداقاضی .(اِخ ) دهی است از دهستان سملقان بخش مانه ٔ شهرستان بجنورد در 24هزارگزی جنوب باختری مانه . در جلگه واقعو هوای آن گرمسیری است . 500 تن سکنه دارد. آب آن ازچش
غازیلغتنامه دهخداغازی . (اِخ ) لقب مصطفی کمال پاشا نخستین رئیس جمهور ترکیه معروف به آتاتورک . رجوع به کمال پاشا شود.
غازیلغتنامه دهخداغازی . (اِخ ) (شاه ) عنوان رستم بن علاءالدوله علی بن رستم از امرای مازندران است . مؤلف حبیب السیر گوید: و چون عمرش (عمر علاءالدوله ) از شصت تجاوز نمود به علت ن
قَاضِيَةَفرهنگ واژگان قرآنتمام کننده - به پايان رساننده ( وعبارت "يَا لَيْتَهَا کَانَتِ ﭐلْقَاضِيَةَ " يعني اي کاش کارم با همان مرگ اول به پايان رسيده بود)
ضربة قاضيةدیکشنری عربی به فارسیبا ضربت بيهوش کننده اي حريف رابزمين زدن , ضربه فني , ضربه فني کردن , از پا در اوردن , ويران کردن , ضربت قاطع , ممتاز , عالي