قارینجهلغتنامه دهخداقارینجه . [ ج َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان آختاجی بخش حومه ٔ شهرستان مهاباد در 17500گزی جنوب خاوری مهاباد و 22000گزی باختر شوسه ٔ بوکان به میاندوآب واقع است . م
قارینچهلغتنامه دهخداقارینچه . [ چ َ ] (اِخ ) (قریچه ) دهی جزء دهستان مهرانرود بخش بستان آباد شهرستان تبریز. در 24هزارگزی شمال بستان آباد و 9هزارگزی شوسه ٔ اردبیل به تبریز و در جلگه
قارینچهواژهنامه آزادبه معنی مورچه در زبان ترکی (در ترکی غرب خراسان رضوی معروف به ترکی جغتایی)(جغتای یکی از شهرستانهای استان خراسان رضوی می باشد)
قارانیلغتنامه دهخداقارانی . (اِخ ) فرح بن سهیل بن فرح ، از اهل مصر. وی از عبداﷲبن وهب روایت کند. در محرم سال 238 هَ . ق . وفات یافت . (سمعانی ).
قارینجهلغتنامه دهخداقارینجه . [ ج َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان آختاجی بخش حومه ٔ شهرستان مهاباد در 17500گزی جنوب خاوری مهاباد و 22000گزی باختر شوسه ٔ بوکان به میاندوآب واقع است . م
قارینچهلغتنامه دهخداقارینچه . [ چ َ ] (اِخ ) (قریچه ) دهی جزء دهستان مهرانرود بخش بستان آباد شهرستان تبریز. در 24هزارگزی شمال بستان آباد و 9هزارگزی شوسه ٔ اردبیل به تبریز و در جلگه
قارداشواژهنامه آزاد(ترکی) برادر. متشکل ازدو واژۀ قارین (شکم) و داش (همراه)؛ کسی که در شکم مادر همراه بوده است. در ترکی، داش به معنای همراه است، مانند:یورد داش، یعنی هم وطن.
قارانیلغتنامه دهخداقارانی . (اِخ ) فرح بن سهیل بن فرح ، از اهل مصر. وی از عبداﷲبن وهب روایت کند. در محرم سال 238 هَ . ق . وفات یافت . (سمعانی ).