قاذورةلغتنامه دهخداقاذورة. [ رَ ] (ع ص ) مرد بدخوی و غیرتمند. || مردی که مکروه و ناخوش دارد چیزی را پس نخورد آن را. || مردناآمیزنده به مردم از بدخوئی . || شتر که در کرانه فروخوابد
قاذورهفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. نجاست، از قبیل ادرار و مدفوع.۲. کار زشت.۳. گناه فاحش.۴. زنا.۵. پلیدی.۶. مردار.۷. کسی که بهسبب بدخویی با دیگران مراوده و آمیزش نداشته باشد.
قاروره ٔ برجلغتنامه دهخداقاروره ٔ برج . [ رو رَ / رِ ی ِ ب ُ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) قاروره که از برج اندازند (آنندراج ) : فلک قاروره ٔ برجت شد ای ماه سماقدران ملک پروانه ٔ نورت شد ا
قاذورلغتنامه دهخداقاذور. (ع ص ) مرد کناره گزین . رجل قاذور؛ مردی که با مردم نیامیزد از بدی خوی خود. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
قاذوراتلغتنامه دهخداقاذورات . (ع اِ) ج ِ قاذورة. || پلیدیها ونجاستها (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ناپاکیها. (ناظم الاطباء) : امیر ناصرالدین بفرمود تا بعضی از قاذورات در آن چشمه انداخ
قاذوراتلغتنامه دهخداقاذورات . (ع اِ) ج ِ قاذورة. || پلیدیها ونجاستها (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ناپاکیها. (ناظم الاطباء) : امیر ناصرالدین بفرمود تا بعضی از قاذورات در آن چشمه انداخ
قادمفرهنگ انتشارات معین(دِ) [ ع . ] (اِفا.) 1 - آینده . 2 - مسافری که از سفر بازآید. 3 - پیشرو. (?(قاذورات [ ع . ] (اِ.) جِ قاذوره . پلیدی ها، نجاست ها.
بدخویلغتنامه دهخدابدخوی . [ ب َ ] (ص مرکب ) بدخلق . زشت خوی . تندخو. مقابل خوش خوی . نیکخوی . (فرهنگ فارسی معین ). اَعوَج . خَزَنزَر. خُنُدب . شِغّیر. شِنّیر. شَکِس . شَکِص . صَن