فیلبانلغتنامه دهخدافیلبان .(ص مرکب ، اِ مرکب ) پیلبان . (فرهنگ فارسی معین ). آنکه از پیل مراقبت و نگهداری می کند، یا آنکه بر فیل سوار شود و با کجک بر سرش کوبد و او را براند. نگهبا
فیلبانیلغتنامه دهخدافیلبانی . (حامص مرکب ) پیلبانی . (فرهنگ فارسی معین ). عمل و شغل پیلبان . پیلبانی .
فیلانلغتنامه دهخدافیلان . (اِخ ) موضعی است نزدیک باب الابواب ، و نیز گویند اسم خوارزم است و آن را سپس منصوره و بعد گرگانج خوانده اند. (منتهی الارب ). و پادشاه آن رافیلانشاه نامند
فیلبارانلغتنامه دهخدافیلباران . (اِ مرکب ) پیل باران . (فرهنگ فارسی معین ). باران فراوان و بسیار. رگبار شدید : شدی فیل از تیر لرزان چنان که از فیلباران برهنه تنان .کلیم .
فیلبازلغتنامه دهخدافیلباز. (نف مرکب ) پیل باز. (فرهنگ فارسی معین ). آنکه با پیل بازی کند، یا فیل را به بازی گیرد. || شطرنجی که مهره ٔ پیل به میدان آرد.
فیلبازیلغتنامه دهخدافیلبازی . (حامص مرکب ) پیل بازی . (فرهنگ فارسی معین ). بازی کردن با فیل ، یا فیل را به بازی گرفتن . || به کار بردن مهره ٔ پیل در بازی شطرنج . || دلیری نمودن و س
فیلبانیلغتنامه دهخدافیلبانی . (حامص مرکب ) پیلبانی . (فرهنگ فارسی معین ). عمل و شغل پیلبان . پیلبانی .