فیضانلغتنامه دهخدافیضان . [ ف َ ی َ ] (ع مص ) بسیار شدن آب ، چندانکه روان گردد. (منتهی الارب ). لبریز شدن . (فرهنگ فارسی معین ). || لبالب رفتن رود. || آشکار کردن راز را. (منتهی ا
فیضانفرهنگ انتشارات معین(فَ یَ) [ ع . ] 1 - (مص ل .) بسیار شدن آب و سرریز شدن آن ، لبریز شدن . 2 - (اِ مص .) ریزش ، ریزش آب .
فیضانفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. فراوان شدن آب و روان گشتن آن؛ فروریختن آب از ظرفی یا از جایی از کثرت آن.۲. لبریز شدن.
فیظانلغتنامه دهخدافیظان . [ ف َ ی َ ] (ع مص ) مردن . (منتهی الارب ) (تاج المصادر بیهقی ). رجوع به فیظ شود.
فضانوردفرهنگ انتشارات معین(فَ. نَ وَ) [ ع - فا. ] (ص فا.) کسی که با سفینة فضایی به فضا سفر می کند، فضاپیما، کیهان نورد.
لب ریز شدنلغتنامه دهخدالب ریز شدن . [ ل َ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) فیضان . ریختن مظروف و بیشتر مایع از ظرف چون بیش از اندازه باشد.- جام صبرلبریز شدن ؛ ناشکیبا گشتن . بیش تاب نداشتن . صبر
فیضةلغتنامه دهخدافیضة. [ ف َ ض َ ] (ع اِمص ) روانی اشک و شراب . (از منتهی الارب ). رجوع به فیض ، فیضان و فیضوضة شود.
فیضوضةلغتنامه دهخدافیضوضة. [ ف َ ض َ ] (ع مص ) بسیار شدن آب ، چندانکه روان گردد. (منتهی الارب ). فیض . فیضان . || لبالب رفتن رود. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). رجوع به فیضان و فی
ورجلغتنامه دهخداورج . [ وَ] (اِ) جلوخان و پیشگاه خانه . (ناظم الاطباء). || ارج . قدر و مرتبه . (از آنندراج ) (برهان ). بزرگی و بزرگواری و عظمت و شأن و شوکت و قدر و لیاقت و قیم
ادریالغتنامه دهخداادریا. [ اَ ] (اِخ ) یکی از قدیمترین شهرهای ایطالیا در ولایت رویگو از بندقیه واقع در کنار ترعه ٔ بیانکو بمسافت 30 میلی جنوب غربی ونیز، سکنه ٔ آن در حدود 13 هزار