فیروزپیلغتنامه دهخدافیروزپی . [ پ َ / پ ِ ](ص مرکب ) فرخنده پی . خجسته پی . مبارک قدم : نپنداری ای خضر فیروزپی که از می مرا هست مقصود می . نظامی .نشیننده ٔ بزم کسری و کی فریدون کمر
فیروزی یافتنلغتنامه دهخدافیروزی یافتن . [ ت َ ] (مص مرکب ) پیروزی یافتن . (فرهنگ فارسی معین ). فاتح شدن . ظفر یافتن . پیروز شدن .
فیروزپورلغتنامه دهخدافیروزپور. (اِخ ) شهری در جنوب شرقی لاهور که اکنون جزو پاکستان است . (از یادداشتهای مؤلف ).
فیروزجیلغتنامه دهخدافیروزجی . [ زَ ] (ص نسبی ) منسوب به فیروزج . فیروزه ای . || به رنگ فیروزه . رنگ آبی روشن .
فیروزی مندلغتنامه دهخدافیروزی مند. [ م َ ] (ص مرکب ) پیروزی مند. (فرهنگ فارسی معین ). صاحب پیروزی . فیروزمند. رجوع به فیروزمند شود.
فیروزلغتنامه دهخدافیروز. (اِ) نام روز سیُم از خمسه ٔ مسترقه ٔ سالهای ملکی . (برهان ). رجوع به پیروز شود. || (ص ) پیروز. (فرهنگ فارسی معین ). مظفر و منصور و آنکه حاجاتش برآمده باش
پیلغتنامه دهخداپی . [ پ َ / پ ِ ] (اِ) قدم . گام . پای . پا. مخفف پای که بعربی رجل خوانند. (برهان ). پشت علیای کف پا و پشت سفلای ساق پا. کف پا : ترّست زمین ز دیدگان من چون پی
فیروزی یافتنلغتنامه دهخدافیروزی یافتن . [ ت َ ] (مص مرکب ) پیروزی یافتن . (فرهنگ فارسی معین ). فاتح شدن . ظفر یافتن . پیروز شدن .
فیروزپورلغتنامه دهخدافیروزپور. (اِخ ) شهری در جنوب شرقی لاهور که اکنون جزو پاکستان است . (از یادداشتهای مؤلف ).
فیروزجیلغتنامه دهخدافیروزجی . [ زَ ] (ص نسبی ) منسوب به فیروزج . فیروزه ای . || به رنگ فیروزه . رنگ آبی روشن .