فیروزرایلغتنامه دهخدافیروزرای . (ص مرکب ) آنکه فکرش بر دیگران برتری دارد. آنکه دیگران از او اطاعت کنند : چه فرمایدم شاه فیروزرای که فرمان فرمانده آرم بجای .نظامی .
فیروزراییلغتنامه دهخدافیروزرایی . (حامص مرکب ) تسلط. چیرگی . دیگران را به اطاعت داشتن : به فیروزرایی شه نیکبخت به تخت رونده برآمد ز تخت . نظامی .رجوع به فیروزرای شود.
فیروزکلای بالالغتنامه دهخدافیروزکلای بالا. [ ک َ ی ِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان علوی کلا از بخش مرکزی شهرستان نوشهر که دارای 410 تن سکنه است . آب آن از رودخانه ٔ هراز و محصول عمده اش برنج
فیروزکلای پائینلغتنامه دهخدافیروزکلای پائین . [ ک َ ی ِ ] (اِخ ) دهی است از بخش مرکزی شهرستان نوشهر که دارای 680 تن سکنه است . آب آن از چشمه و رودخانه ٔ محلی و محصول عمده اش غله و ارزن است
آبیفرهنگ فارسی طیفیمقوله: مادۀ آلی ی، فیلی، سرمهای، آسمانی، فیروزهای، آبی نفتی، کبود، ارغوانی، نیلگون، ازرق، لاجوردی، اطلسی
پیروزهگونفرهنگ مترادف و متضادپیروزهای، پیروزهرنگ، پیروزهفام، فیروزهای، فیروزهرنگ، پیروزهفام، فیروزهگون
فیروزرایلغتنامه دهخدافیروزرای . (ص مرکب ) آنکه فکرش بر دیگران برتری دارد. آنکه دیگران از او اطاعت کنند : چه فرمایدم شاه فیروزرای که فرمان فرمانده آرم بجای .نظامی .
فیروزراییلغتنامه دهخدافیروزرایی . (حامص مرکب ) تسلط. چیرگی . دیگران را به اطاعت داشتن : به فیروزرایی شه نیکبخت به تخت رونده برآمد ز تخت . نظامی .رجوع به فیروزرای شود.
فیروزکلای بالالغتنامه دهخدافیروزکلای بالا. [ ک َ ی ِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان علوی کلا از بخش مرکزی شهرستان نوشهر که دارای 410 تن سکنه است . آب آن از رودخانه ٔ هراز و محصول عمده اش برنج