فَاجِراًفرهنگ واژگان قرآنگناهکار (اسم فاعل از کلمه فجر به معناي انفجار و شکاف وسيع برداشتن است ، آنگاه ميگويد : گناه را هم بدان جهت فجور ناميدند که باعث شکافته شدن و دريده شدن حرمت ديان
فارابیلغتنامه دهخدافارابی . (اِخ ) ابوابراهیم اسحاق بن ابراهیم . از اکابر ادبای قرن چهارم هجری و خال اسماعیل بن حماد جوهری بوده است . رجوع به فهرست کتابخانه ٔ سپهسالار و ابراهیم و
لَا يَلِدُواْفرهنگ واژگان قرآنزاد و ولد نمىكنند (در عبارت "إِن تَذَرْهُمْ يُضِلُّواْ عِبَادَکَ وَلَا يَلِدُواْ إِلَّا فَاجِراً کَفَّاراً " چون جواب شرط واقع شده جزم گرفته است)
خدادورانلغتنامه دهخداخدادوران . [ خ ُ ] (اِ مرکب ) کنایه از ملعونان و فاجران و بدکاران و ظالمان که از خدا دورند و نزدیکند بفسق . (از آنندراج ) : چند ازین دوران که هستند این خدادوران
کفارلغتنامه دهخداکفار. [ ک َف فا ] (ع ص ) ناسپاس و ناگرونده . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (از اقرب الموارد) : انک ان تذرهم یضلوا عبادک و لایلدوا الا فاجراً کفاراً.
خاک دلانلغتنامه دهخداخاک دلان . [ دِ ] (اِ مرکب ) ج ِ خاک دل . تیره دلان . کنایه ازکافران و جاهلان و فاسقان و فاجران و مفسدان باشد.