فوجردلغتنامه دهخدافوجرد. [ ج ِ ] (اِخ ) دهی است از بخش دستجرد شهرستان قم که دارای 893 تن سکنه است . آب آن از قنات و محصول عمده اش گندم ، بنشن ، انگور، گردو و زردآلو است . مزارع د
فوجردلغتنامه دهخدافوجرد. [ ج ِ ] (اِخ ) دهی است از بخش مرکزی شهرستان گرگان که دارای 140 تن سکنه است . آب آن از قنات و محصول عمده اش برنج ، غله و لبنیات است . کاردستی زنان ابریشم
فلوجردلغتنامه دهخدافلوجرد. [ ف ُ ج ِ ] (اِخ ) دهی است از بخش طرخوران شهرستان اراک که دارای 181 تن سکنه است . آب آن از قنات و محصول عمده اش غله ،بنشن و پنبه است . (از فرهنگ جغرافیا
فواردلغتنامه دهخدافوارد. [ ف َ رِ ] (ع ص ، اِ) شترمادگان که فحول با آنها مانستن نتواند. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
فوجدارلغتنامه دهخدافوجدار. [ ف َ / فُو ] (نف مرکب ، اِ مرکب ) فوج دارنده . فرمانده و رئیس فوج . (فرهنگ فارسی معین ) : که بیرون کند صدر را زین دیارکه از لشکر جهل شدفوجدار. ملا طغرا
سبزمشهدلغتنامه دهخداسبزمشهد. [ س َ م َ هََ ](اِخ ) یا فوجرد (شاید همان دروازه ٔ قدیم گرگان باشد). رجوع به سفرنامه ٔ مازندران رابینو و فوجرد شود.
باج تپهلغتنامه دهخداباج تپه . [ ت َپ ْ پ َ ] (اِخ ) محلی در استرآباد، قرب فوجرد، شغال تپه . (سفرنامه ٔ مازندران و استرآباد رابینو بخش انگلیسی ص 85).
فوژگردلغتنامه دهخدافوژگرد. [ گ ِ ] (اِخ ) قریه ای است از قرای استرآباد، و آن را فوجرد نیز گویند که معرب است . (آنندراج ). رجوع به فوجرد شود.
جردلغتنامه دهخداجرد. [ ج ِ ] (اِ) سخترویی و خیرگی . (لغت محلی شوشتر نسخه ٔ خطی ). || (پسوند) معرب یا صورتی دیگر از گرد که مزید مؤخر امکنه قرارمیگیرد و به معنی قلعه و حصار و شه