فنونلغتنامه دهخدافنون . [ ف ُ ] (ع اِ) ج ِ فن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). شیوه ها. روش ها. || آداب و اصول : نگار خویش را گفتم نگارانیم من در فنون عشق جاهل . منوچهری . || ان
فنون کُشتیفرهنگ فارسی طیفیمقوله: تضاد در عمل (اختیار فردی) ون کُشتی فن، داو، کار، بند، مایه، بدل سرشاخ، بارانداز، فتیله پیچ، کُنده، پل، سرانداز، زیر گرفتن، درو، بزکش، سگبند، مخالف، قوچ
فنون اقدامات ضدالکترونیکیelectronic countermeasures techniquesواژههای مصوب فرهنگستانفنونی برای اختلال و سردرگمی و فریب سامانههای الکترونیکی دشمن تا سامانههای خودی بتوانند به عملیات خود ادامه دهند
فنون پرورشculture techniques 1واژههای مصوب فرهنگستانمجموعهای از روشهای پیچیدۀ فیزیکی و شیمیایی برای پرورش اندامگانهای زنده
فنون پشتیبانی جنگ الکترونیکیelectronic support measures techniquesواژههای مصوب فرهنگستانفنونی برای تجسس و ردگیری و تشخیص و تعیین فرستندههای الکترومغناطیسی دشمن با هدف شناسایی فوری تهدیدات آنها
برآورد خودکار ژرفای مغناطیسیautomated magnetic depthestimationواژههای مصوب فرهنگستانفنون گوناگونی که در تحلیل دادههای مغناطیسی رقمی با استفاده از خوارزمیها/ الگوریتمهای خودکار رایانهای، برای تعیین عمق اجسام بیهنجار، بهکار گرفته میشود
راهبُرد نظامیmilitary strategyواژههای مصوب فرهنگستانفنون و دانشهای مربوط به استفاده از نیروهای مسلح یک کشور برای دست یافتن به اهداف سیاست ملی با توسل به زور یا تهدید به توسل به زور
رخنهابزارpenetration aidsواژههای مصوب فرهنگستانفنون یا ابزارهایی که سامانۀ سلاحهای هوایی برای رخنۀ بیشتر به پدافندهای دشمن به کار میگیرد